یک روز از همین روزهای تابستانی،یک بعد از ظهر گرم که آتش از آسمان می بارید ؛من متولد شدم و حالا بعد از ۲۲ سال زندگی درست در چنین روزهایی می میرم.
می میرم و تنها از من خاطراتی تلخ و شیرین باقی می ماند.
خاطره ی تلخ گریستن هایم و شیرین خندیدن هایم؛
خاطره ی شیطنت های به ظاهر کودکانه ام؛
خاطره ی بغض هایم ؛
خاطره ی آن غروب زمستانی که می خواستم تمام دلتنگی هایم را فریاد کنم بر سر دوستان تا شاید کمی ،فقط کمی ،از درد دلخوری هایم بکاهد.
خاطره ی آن چهارشنبه ی کذایی تلخ...
خاطره ی عاشق شدن هایم که میان دوستان زبانزد شده بود...
و تنها خاطر ه است که می ماند و غم است که می رود...
۳ روز از آخرین تولدم می گذرد که من هزار بار در آن روز مردم و زنده شدم که کاش این روزها متولد نمی شدم که تک تک روزهایش بوی خون و خاک می دهد.
کاش زمانی بهتر متولد می شدم.
کاش در بهاری سرشاراز شور و شادی متولد می شدم که روزهایش دل انگیز ، و شبهایش خاطره ساز باشد نه تابستانی که شب و روزش، آتش است و غم.
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه دهم تیر 1388 توسط منا
|
