تبليغاتX
ماه نو
ماه نو
در اين گوشه از ايران، درست همينجا كه من ايستاده ام يعني تهران ؛ زماني غم، غم نان بود.

 از صبح كه بيدار مي شدي به هر گوشه كه نگاه مي كردي مردم را مي ديدي كه چگونه بي تفاوت به هم و براي در آوردن خرج خود از كنار هم مي گذرند.

اعتراضي هم اگر بود در حد چند كلمه اي بود كه در تاكسي و اتوبوس ميان مردم نجوا گونه رد و بدل مي شد اما پاي عمل كه مي رسيد كمتر كسي حوصله ي اعتراض آنچناني داشت.

همه در رخوت ومشكلات خود شناور بودند.

ديگر داشتيم به آدم آهني هايي تبديل مي شديم كه صبح براي كار مشخصي به جاي مشخصي مي روند و شب هنگام، ساعت مشخصي به خواب مي روند براي كار و تلاش فردا.

اما حالا درست در همين زمان و درست در همين مكان ديگر غم ،غم نان نيست كه بيداد مي كند غم جان است و شرافت ،غم انسانيت است كه از دست رفته و مي رود.

روي پشت بام كه مي روي گوش به باد كه مي سپاري صداي الله اكبراست  كه از دوردست و نزديك، طنين انداز مي شود.

امروز حرف از كساني مي زنند كه در راه آرمان هاشان در راه آزادي اين مرز و بوم از دست رفته اند

كساني مثل" ندا" كه سمبل تلاش براي آزادي شد.

امروز اگر غمي هست غم پايمال شدن خون كساني است كه در همين كوچه هاي شهر خودمان به خون كشيده شدند.

اگر امروز نباشد آنروزي كه من و تو دست به دست هم به آزادي مي رسيم حتما فردا است آن روز؛

 فردايي در همين نزديكي.

اگر امروز با گارد ويژه ي انبوه جلوي هر اعتراضي گرفته مي شود ؛ دور يا نزديك صداي خوش آزادي به گوش مي رسد.

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه سوم تیر 1388 توسط منا |
Blog Skin