ساعت از 8 شب گذشته و من چند قدمي آنورتر از پارك لاله ديگر توان راه رفتنم نيست.
مي خواهم همانجا روي زمين بنشينم،زانو هايم سست شده است.
اما امكان ندارد خانه انتظارم را مي كشد و مادر دلنگران است گوشي ام كه آنتن نمي دهد.
بالاخره ماشيني مي آيد و سوار مي شوم فقط تا سر فاطمي اما بقيه راه بايد پياده بروم.
به خانه زنگ مي زنم ولي كسي جواب نمي دهد.
جلوي در ايستاده ام .
و بعد ازچند دقيقه به خيال خودم همه چيز تمام شده و راحت مي توانم بخوابم.
اما درد است كه به سراغم مي آيد.
چشمانم سياهي مي رود .
شايد كفاره ي تمام اشتباهاتم.
فردا :
روي تخت بيمارستان دراز كشيده ام و به اين فكر مي كنم كه او چقدر راست مي گفت.
امروز:
ديگر نمي خواهم مثل گذشته باشم ،اين روزها روزهاي خوبي براي تغيير نيست اما مجبورم.
و بعد:
گيجم ،نمي دانم آخر و عاقبت اين فجايع چه مي شود اما همچنان اميدوارم.
كاش تمام شود.
روزهاي بهتري هم هست كه انتظارمان را مي كشد.