آفتاب بهاری است که ذره ذره بر صورتم می پاشد و روح خسته ی مرا آهسته آهسته آب می کند،دیگر نه خودم را به یاد می آورم نه صورتم را که میان انبوهی از دود و غبار محو شده است.
امروز شاید ته مانده های امیدم به من دهن کجی کرد و مثل همیشه مرا مایوس کرد.
نه این دنیا مال من نیست ،من تاب ماندنم نیست دیگر.
شاید همین روزها بروم،در سکوت.
دیگر نه پشت سرم را نیم نگاهی می کنم نه به امیدهای مسخره ام پاسخ آری می دهم.
می روم تا شاید خیلیها خیلی چیزها را بفهمند.
می روم از این کالبد خسته کننده با خنده های زورکی گاه و بی گاه و اخمهای گاه گاهی پر از پشیمانی و شرم.
می روم تا حداقل به خودم ثابت کنم که می شود به تمام شدنها شکلکی در آورد و پای در کوره راه "بودن" گذاشت.
اگر امروز نباشد حتما فردا است روز رها شدن.
و در بستر مرگ آرام گرفتن.
بستری غرق در گلهای رنگارنگ.
نوشته شده در تاريخ یکشنبه دهم خرداد 1388 توسط منا
|
