كنار پنجره نشسته ام ، به غروب فكر مي كنم، به دلگيري اش، به غروبهايي كه آمدند و رفتند.
و غروب هفته ي پيش، جمعه، كه چقدر دلگير بود وقتي اتوبوس ها آمدند و بچه ها رفتند تا جاي خاليشان رد نگاهمان را پيدا كند.
حالا ديگر نه غروب است و نه كنار پنجره ام . توي حياط دانشكده نشسته ام. اما هوا هنوز دلگيراست.
هوا خفه است ، جاي نفس كشيدن نيست، بچه ها مي گويند، مي خندند،ام اوقتي مي فهمند خيره مي شوند،به فكر فرو مي روند و فقط مي گويند:چرا؟
بعضي هم كه اصلا نه از موضوع خبر دارند و نه بچه ها را مي شناسند ،همچنان به خنده هايشان ادامه مي دهند فقط مكثي كوتاه مي كنند اما دوباره شروع مي شود خنده هايشان.
اين روزها ساكت است،
كاش هنوز صداي خنده هايشان طنين انداز دانشكده مي شد.
نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388 توسط منا
|
