سرم را بر مي گردانم مي خندم،طول مي كشد، اما بالاخره مي خندد .
واژه ها جلوي چشمم رژه مي رود
كارگر،تجمع،درگيري،ديروز
از روبروي پارك لاله مي گذرد اتوبوس ما،امروز چه پراكنده اند آدم ها،دوتا دوتا،شايد هم تكي اما نه باهم ،
اما ديروز انگار شلوغ بود،روز كارگر بود نمي دانم از طرف كجا فقط مي دانم كه ريختند و گرفتند و بردند نه يك نفر نه دونفر شايد صد نفر.
آشنا ميزند،دقيق مي شوم،انگار همان منتقد فيلم "وقتي همه خوابيم "با همان حالتش جلوي پارك ايستاده و گفتگو مي كند.
و حالا ...
كلمات تكراري مي شود
گرفتاري و اوين و دوباره شروع مي شود.
نوشته شده در تاريخ یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388 توسط منا
|
