ميخواهم طرحي از زندگي ام روي بوم نگاهت بزنم.
ستاره ها در چادر شب خيمه زدند.
و...
من هنوز بيدارم؛
اين اولين شبي نيست كه خواب از چشم هايم گريزان است.
آخرين هم نبايد باشد.
خاطراتم را زير و رو مي كنم.
بوي تند تكرار ميدهد.
به ناگاه دلخوش شدن و يكهو دلخور شدن.
صبح ها با سكوت شوق بيدار شدن.
و...
شبها به اميد ديدار، در خواب رفتن.
مي خواهم؛
اما نمي دانم.
دوست دارم؛
اما نمي فهمم.
حركت مي كنم؛
اما به كندي، نه به جلو، در امتداد هميشه،
فردا مي شود، اما من در ديروز غوطه ورم.
چشمهايم باز است؛
اما پاهايم ،پاهايم از حركت ايستاده است.
هر روز ،هر شب،آواها را مي بلعم؛
اما بي صدا،
در بازي زمان گم مي شوم؛
و بيهوده دلخور...
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388 توسط منا
|
