حيف نيست اين سقفها هاله اي شود ميان من و تو؟
حيف نيست قطره هايت گونه هايم را تر نكند؟
حيف نيست در اين هوا يكه باشم و بس؟
حيف نيست اشكهايم شوق حس خيسي تو را از من بگيرد؟
حيف نيست اشكهاي تو را نديدن؟
حيف نيست دويدن و رهيدن از تو؟
به سوي پناهگاه بي پناهي.
حالا كه آمدي.
چرا يكه بگذارمت؟
مي آيم در اين هوا ،تازه مي شوم.
آرام ،آرام،نه باشتاب،نه به گريز
به عشق...
نه تنها من ،بلكه او هم با من است
شانه به شانه...
دست در دست...
بي هيچ غمي...
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388 توسط منا
|
