گاهي وقتها هوايي مي شوم وقتي حرفي نامربوط و برخورنده مي شنوم همانجا بلند شم و فضا را ترك كنم اما خب نمي شود چون همه مي گو يند، يارو تعادل رواني نداشت،لوس و ناز نازي بود و از اين حرفها.
گاهي اوقات وهم برم مي دارد كه هيچ كس دوستم ندارد و خيلي تنها هستم مخصوصا وقتي يك دوست تازه مي نشيند جلويت و مي گويد مطمئني دوستهايت تو را دوست دارند و آنموقع با اطمينان اسمها را رديف مي كني اما او دوباره از نامردمي مي گويد و دست آخر تو را به فكر فرو مي برد.
گاهي اوقات كه از همه چيز و همه كس مي برم دلم مي خواهد ديگر هيچ نگويم.
گاهي اوقات دوست دارم به دورترين جاي ممكن با عاشقترين آدمهاي روي زمين همسفر شوم.
گاهي اوقات دوست دارم براي عزيزانم جانم را فدا كنم آنها كه عاشقانه دوستشان دارم.
برخي اوقات كه از همه چيز و همه كس دلخور مي شوم و از نقش بازي كردن و خودم نبودن خسته مي شوم دوست دارم فرياد بكشم :من تعادل رواني ندارم ،من ديوانه ام ،من دوست دارم هر وقت ناراحتم حتي اگه وسط كلاس و درس باشد بزنم زير گريه ،دوست دارم هروقت خوشحالم ازته دل بلند بلند بخندم ،دوست دارم هر كه را دوست دارم آشكار كنم و خلاصه رو باشم نه پنهان، نه يك آدم گمشده.
ديگه از ملاحظه ي بعضي ملاحظات اجتماعي خسته شدم . احساس مي كنم شخصيتم تجزيه شده مي خواهم كمي خودم باشد اما نمي شود ،مگر اين تنگناها، اين باورهاي پوسيده اجازه مي دهد.
