از تکرار می گویم .از دلزدگی هایم. از اینکه چقدر جا مانده ام از آنهایی که همیشه می خواستم .
از اینکه نا توان شده ام از تلاش برای خواستهایم. از اینکه دیگر آنهایی که می خواستم برایم آن رنگ و بوی همیشگی ندارد.
می گویم از این غمگونه نوشتن هم حالم به هم می خورد.
چه شد که اینطور شد.من که هیچگاه از غم نمی گفتم .همیشه خوشبین بودم و شاد.
حالا هم چیزی فرق نکرده پس نباید از نا خوشی ها گفت. فقط می توانم از برخی دلزدگی هایم بگویم همین.
دنیا انگار جور دیگری شد برایم با آمدن به دانشکده . خوش بودنهای بی سبب که خود از هر غمی بدتر است .ندیدنها و قضاوت کردنها. جای عقل را به احساس دادن.
همیشه از دور نظاره کردن و لذت بردن.
کاش یکبار هم بروم جلو و ببینم آنچه فکر می کردم...
همیشه اینگونه بودم .اما خوب اینجا اینگونه بودن را نمی طلبد . انگار اینجا باید سنجیده سخن گفت . سنجیده عمل کرد.
چیزی که من همیشه از آن نفرت داشتم.
همیشه دوست دارم و داشتم که دلم راهنمایم شود.اگر دلم بخواهد من هم می خواهم و گرنه...
حالا هم که فکرش را می کنم می بینم نمی توانم عوض شوم.نمی خواهم عوض شوم.
شاید برای من بزرگ شدن .به خیلی چیز ها رسیدن. هنوز زود است خیلی زود...
