يادت مي آيد مر ا؟ كودكي بيش نبودم... كه كودكانه به سويت آمدم،دوان دوان.
مرا در آغوش كشيدي،ناز و نوازشم كردي.اما،اما...بعد مرا رها كردي ،آري. مرا كه خود خوانده بودي رها كردي .
راستش دليلش را تا الان هم نفهميدم كه چرا ؟اما مي دانم كه حتما دليلي دارد چون هيچ كار تو را بي علت نيافتم.
سالها گذشت تو را ديگر به ياد نمي آوردم .نه اين كه خودم بخواهم،نه. در گير روزها و شبها شده بودم كه يكسان مي آمدند و مي رفتند.
چه شد كه دوباره ديدمت؟ نمي دانم. اينبار نه از نزديك از دور، اما همان عطر تو هم كافي بود تا مرا سرمست و شيدا كند.البته باز هم با كودكي هايم بودم.
دوباره تو را از دست دادم نه اين كه به كل بروي از پيش من رفتي.......
نوجوان شدم...عشق در من تجلي يافت ،عشقي غير عادي به دور از تمام انگاره ها ،عاشق شده بودم ،شعر مي گفتم و مي خواندم... همان موقع بود كه به يادت آوردم ،در همان بحبوحه ي شيدايي،به يادت آوردم كه جفاها با تو كردم و تو چه صبرها با من كردي.
هيچگاه رو ترش نكردي و نگفتي كه برو، هميشه اين من بودم كه مي رفتم.
گذشت و گذشت،نمي دانم روزها و شايدهم ماه ها....
از يادم رفت هر آنچه گذشته بود بر من ،شده بودم آدمي بي تفاوت و بي اعتنا...
شايد روزمرگي ها اين چنين درگيرم كرده بود و فراموشكار...
اما باز هم آمدي...
بارها و بارها آمدي،اما من همچنان بارها و بارها فراموشت مي كردم.
هنوز هم گاهگاهي سرشار مي شوم از تو ،اما دوباره ...
