روزهاي سياهي است،كاش بي رنگ بودند... اما افسوس؛
فكرهايم تبديل به سرگيجه و درد معده و...شد اما باز دلنگرانم؛ محبوبه مي گه اين شكلي پيش بري ديوونه مي شي نمي دونه همين الانم كم از ديوونه ها ندارم...
دردها و فكرهاي خودم كم بود .....
كاش روزهاي بهتري در انتظار باشد...
كتاب شعر اخوان را بر مي دارم...
لحظه ي ديدار نزديك است
باز ديوانه ام ،مستم
باز مي لرزد ،دلم، دستم
باز گويي در جهان ديگري هستم
چشمهايم را مي بندم....چه شد كه رويا هايم به خاطراتم پيوست...
نوشته شده در تاريخ جمعه هشتم آبان 1388 توسط منا
|