ساعت از ۹ شب گذشته
ميان كوچه هاي تنگ و تاريك پرسه مي زدم...
روشنايي...
ديري نمي پايد...همين جاست
خانه ي در كنج خيابان...يك ساعت تمام روي سنگهاي يخ كرده ي روبروي خانه چمباتمه مي زنم...
به ساعت كه نگاه مي كنم ۱۱ شده است...دلم برايش لك زده ...ديدنش به اين سرما و يخ زدن مي ارزد.
اما خبري نيست...نه او نه هيچ كس ديگر هيچ كس از جلوي اين پنجره ي لعنتي نمي گذرد.
نمي دانم كي مي آيد؟
اما مي آيد...
يك لحظه... فقط يك لحظه ؛سايه اي از جلوي پنجره مي گذرد...دقيق مي شوم
گويي خودش بود
مثل هميشه بي صدا آمد و رفت
به ساعت نگاه مي كنم ۱۱.۳۰
بلند مي شوم و مي روم...
نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و پنجم مهر 1388 توسط منا
|
