آن هنگام كه سرماي نگاهت در نهانخانه ي ديدگانم خيمه زد.
آن هنگام كه نگاه مشتاقت ديگري را ستود.
آن هنگام...
با اشكهاي سوزان...
با قلبي گداخته از عشقي نا فرجام...
رفتنت را نظاره كردم.
و جاي خالي تو را براي هميشه در قلبم نگاه داشتم.
لحظه ي سرد وداع،
سكون و سكوت.
اشكهايم كه بي مهابا مي ريخت.
تو رفتي...
روزهاي با تو بودن...
از جلوي چشمانم مي گريخت،
تورفتي...
و تنها ...
داغ نبودنت براي هميشه بر دل زخم خورده ام نشست.
و دگر بار ...
به دون بودن زمين و زمان ايمان آوردم.
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388 توسط منا
|
