تبليغاتX
ماه نو
ماه نو
من از نهايت شب حرف مي زنم

من از نهايت تاريكي

و از نهايت شب حرف مي زنم

 

اگر به خانه ي من آمدي براي من اي مهربان چراغ بيار

و يك دريچه كه از آن

به ازدحام كوچه ي خوشبخت بنگرم

"فروغ فرخزاد"

پ ن: دلم براي دوستان هميشه دوست، براي وطنم،براي روزهاي بي دغدغه ام تنگ مي شود.

نوشته شده در تاريخ جمعه پانزدهم آبان 1388 توسط منا |
دانشجو مي ميرد، ذلت نمي پذيرد...ساعت 12 بعداز ظهر ،دوازده  آبان ،دانشكده ي علوم اجتماعي علامه .

 حياط دانشكده يكباره سبز مي شود؛ خاطرات روز هاي قبل از انتخابات كه در حياط دانشكده جمع مي شديم و از چرايي راي دادنمان مي گفتيم برايم زنده مي شود.

دستها به نشانه ي پيروزي بالا مي رود.

سكوت پنج ماهه شكسته مي شود...سرود يار دبستاني من را مي خوانيم.

جمعيت حركت مي كند، حدود 300 دانشجو به  سمت راه پله ها مي رود ...طبقه ي دوم،طبقه ي سوم و بعد هم راهروي اساتيد...بچه ها به در ها مي كوبند...مي گوييم برخورد مدني كنيد.

برخور مدني؟ مگر با ما برخورد مدني كردند كه حالا با مدنيت پيش رويم.

دوباره شور همان روزها كه بغض هامان رافرياد مي كرديم، دانشكده را فرا گرفته...اما اين بار دانشجويان سرخورده اند.

دانشجوي زنداني آزاد بايد گردد.

از هر طيفي و رنگي اينجا ديده مي شود همه يك رنگ؛ سبز شده اند.

دانشجو مي رزمد،استبداد مي لرزد.

ساعت حدود يك بعد از ظهر است به حياط مياني دانشكده بر مي گرديم ، باران هم باريدن مي گيرد.

فردا ساعت 10 صبح ...

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه چهاردهم آبان 1388 توسط منا |
روزهاي سياهي است،كاش بي رنگ بودند... اما افسوس؛

فكرهايم تبديل به سرگيجه و درد معده و...شد اما باز دلنگرانم؛ محبوبه مي گه اين شكلي پيش بري ديوونه مي شي نمي دونه همين الانم كم از ديوونه ها ندارم...

دردها و فكرهاي خودم كم بود .....

كاش روزهاي بهتري در انتظار باشد...

كتاب شعر اخوان را بر مي دارم...

لحظه ي ديدار نزديك است

 باز ديوانه ام ،مستم

باز مي لرزد ،دلم، دستم

باز گويي در جهان ديگري هستم

چشمهايم را مي بندم....چه شد كه رويا هايم به خاطراتم پيوست...

نوشته شده در تاريخ جمعه هشتم آبان 1388 توسط منا |
Blog Skin