تبليغاتX
ماه نو
ماه نو
پاييز مي آيد...

شبهاي تابستان به روزهاي پاييز پيوند مي خورد...

نسيم سبك پاييزي بر تنت مي نشيند...

باران با اشكهايت هم ترانه مي شود...

و پاييز مي آيد...

طبيعت آهنگي خوش نوا تر مي نوازد...

و...

كاش روزهايي بهاري در انتظار پاييز باشد؛

كه شب هنگام آسمان دلت پر ستاره؛

و روزگاه خورشيد دلت درخشان باشد.

كاش بيايد...

پاييز با تمام بادهاي نمناكش گونه ام را مي نوازد.

و دل خسته و شكسته ام را قرص تر از پيش مي كند.

كه...

پاييز مي آيد...

به طراوت بهاري مي آيد.

به گرمي تابستان،

و خنكاي زمستان،

و پاييز مي آيد.

 

 

 

نوشته شده در تاريخ سه شنبه سی و یکم شهریور 1388 توسط منا |
وقتي هستي به نيستي مي رسد

مي ترسم...

از اين زمانه مي ترسم...

از اين چند رنگي ها گريزانم.

در اين روزهاديگر سايه ام با من برابري نمي كند.

اين روزها هر لحظه كوچك و كوچكتر مي شوم.

تا محو شوم...

تا پايان بگيرم..

كودكم تنها رهايم مكن

كاش اين بيهوده روزها پايان بگيرد

و چشم هايم را باز كنم

و ببينم اين جنگ و ستيز به پايان رسيده...

كاش چشم ها يم را باز كنم.

و تو كنار من،

 و من براي تو،

بي وهم و شاد،

با هم و بدون درنگ...

بمانيم...

كاش اين ترانه ،آخرين لالايي ام  نباشد.

كاش هميشه بماني...

با من...

پ ن: حس چند گانه اي است،بي اعتباري روزگار،جنگ و ترس،وهم و گريز...؛به كجا مي رويم؟؟

پ ن:كاش روزهاي خوب باز گردد.

پ ن: شايد روزگار برگي ديگر از دفتر خود را نمايان كند،در اين روزها كه گر گ صفتان رو به فزوني مي روند...

 

 

 

نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388 توسط منا |
من از پايان دنيا حرف مي زنم

از سياهي اشكال

از شكل درهم اشياء

من از پايان دنيا حرف مي زنم

از يخ

از ديوار

از مغازه هاي قفل فروشي

از يك روز كاملا تعطيل

من از لكنت حرف مي زنم

از حرف بي صدا

واژه هاي منجمد

من از دنيايي ديگر حرف مي زنم

از دنياي غير قابل تصور

من از نبودن تو حرف مي زنم

من از نبودن تو حرف مي زنم

من از نبودن تو حرف مي زنم

من از نبودن تو...

اما تو همچنان چشمانت را بسته اي

تا مرگ تو را باور كنم

                                                      "رسول يونان"

نوشته شده در تاريخ جمعه بیستم شهریور 1388 توسط منا |
یا راست می گوید یا دروغ نمی گوید،هر چه هست بر دل می نشیند...حرفهایش بی حرف پیش...

درست همان لحظه ای که از همه جا و همه کس بریدی...جلو می آید و نامت را می پرسد...

و تو کتاب به دست...وقتی سرت را بلند می کنی ... او را مقابل خود می بینی.

یک روز سرد پاییزی در کتاب فروشی مورد علاقه ام،ایستاده ام و مثل همیشه مشغول دید زدن کتابهایی که هیچوقت نخواندم هستم.

جلو می آید دستش را به سمتت می آورد و نامت را می پرسد...

حیران و گنگ  می شوی...سعی می کنی لبخند بزنی...

اما نمی توان...

می فهمد... ادامه می دهد ، دوست داری قهرمان کتابهایم باشی؟

نویسنده است...خوش برخورد و مهربان، یکسره سفید پوش از روسری تا کفش و کیف...

دوباره می گوید:بی مقدمه گفتم چون بی مقدمه بر دلم نشستی...

و تو همچنان مات و حیرت زده ....

فکرت را بکن ...من هر روز همین ساعت اینجا هستم.

و مثل باد می گذرد...

و...

نوشته شده در تاريخ یکشنبه هشتم شهریور 1388 توسط منا |
Blog Skin