لبخند می زند،می خندم...
اشک می ریزد...
چرا اشک می ریزد؟؟
بذار ببینم صورت ماهت رو به من نگاه کن؛ چرا دلگیری؟؟
سکوت...
خواهش می کنم.
بی طاقتم نکن.
بگو به من هر چی که تو دلته.
بگو ...
لبخند می زند...
زبان باز می کند.
سردرگمم.
حیرانم.
از خودم ،از بودنم،از نفس کشیدنم...
ازتمام هستی و نیستی ام...زجر می کشم،درد می کشم.
چنگ به زمین و آسمان می زنم.
اما باز هم گیج و منگ و سرگردانتر می شوم...
دورم...
جداافتاده ام...
مانده و رانده از همه جا...
دل به هیچکس می بندم.
و باز هم سکوت
و اشک...
یک روز ؟ دو روز؟ شاید هم دهها روز...راستش این روزها شماره کردن را هم از یاد برده ام...
دلم نه فقط برای تو ،برای همه تنگ شده...
روزهای دوست داشتنی با تو بودن و سرشار بودن از شوق به پایان رسیده است انگار.
آخرین روز ؛ روزی که برای همیشه رفتی...هنوز امیدی احمقانه در وجودم بود که تو ، تمام روزهای خوب، تمام رویاهایم دیر یا زود بر می گردند...
اما امید هایم مثل همیشه واهی بود...یک روز ...دو روز...نمی دانم شاید دهها روز...
گذر زمان حکایت دیگری داشت پایان فصل خوش زندگی هبوط به روزهایی دیگر.
رخوت،سکون و سکوت مرگبار...
صدای بم آن مرد نا شناس که در گوشی تلفن می پیچید... کلماتش که با آرامش رقت انگیزی هجی می کرد...
مرا به این روزها کشاند.
خانه این روزها به ماتم نشسته،هوای تو را دارد.
روزهای خوب با تو بودن و از تو بی خبر بودن؛چقدر زود گذشت...
اما این روزها بی تو چنان کشدار و بی حوصله می گذرد که هر روز می خواهی هزار بار بمیری.
کاش تو بودی،بی تو انگار نمی شود زیست؛ حتی برای یک لحظه...
پ ن: تقدیم به همه ی زندانیان و از دست رفتگان در وقایع اخیر
چهر ه ی آشنایش ،صدای آرام و دوست داشتنی اش،زبان شیرینش هنوز در خاطرم بود...
امروز روسری به سر داشت نه از نوع گلدارش ، یکرنگ و با خطوط در هم و جا به جا....
یک آن سر برگرداندم ،دیدمش؛ نه با پا با سر به سویش دویدم...
کوچه به کوچه ...مدام از من دور می شد ، بی مکث می دوید ،انگار از چیزی یا کسی فرار می کند...
صدایش کردم...نشنید یا نخواست بشنود.
از او جا ماندم .
خسته و گیج ، بی هدف شروع کردم به قدم زدن...
به خاطر نداشتم که اینگونه باشد،آرام بود و صبور،نمی دانم چرا امروز یکهو از من رمیده بود.
روزهای با او بودن هنوز جلوی چشمم بود ، کافی بود دستش را بگیری دیگر غمی تورا نبود .
دستهای یخ کرده اش چنان گرمایی به وجودم می داد که نمی خواستم یه لحظه از او جدا شوم...
اما امروز نفهمیدم از چه رمیده بود از من یا از گذشته اش ...
پ ن: این داستان واقعی نیست.
مطلبهایی می بینی که به شعور خودت شک می کنی...
مگر امکان دارد کسی که تا دیروز چنان و چنان می گفت امروز این چنین اعترافاتی بکند...
اما واقعیت است دیگر چه می شود کرد...
دیروز که در مورد نحوه ی اعتراف گیری ها شنیدم هزار بار بر شجاعت معترفین درود فرستادم چون معلوم نبود اگر من یا شما جز آنان بودیم چه می گفتیم و چه می کردیم.
من واقعا در عجبم این مدعیان نمی دانند که اعترافات زندانیان با آن وضع اعتراف گیری هیچ ارزشی که ندارد، هیچ بلکه نوعی رسوایی برای اعتراف گیرندگان است.
زیرا که مشخص می کند تا چه حد به معترفین فشار آورده اند...
به امید روزهای بهتر...
آن روزها که آسمان هنوز آبی بود...
آن روزها که دلها برای هم می تپید...
آن روزها که بی اعتمادی و کینه دفن بود؛
زیر خروارها خاک.
آن روزها،
من در چشمان همیشه معصومت خیره شدم،
و داغ تنهایی امروزها را خواندم،
که چقدر تنها می شوی و بی کس؛
.....
اگر تمام شود همه ی روزهای خوب.
کودکم روزهای خوب تمام شد...
و فقط من ماندم و تو با شانه ای خالی تر از هر روزها...
و دلی پرتر از دیروزها.
کودکم در آغوشم بیا ...
و خود را برای چند لحظه هم که شده رها کن،
رها کن از هر چه رنگ غم و نا امیدی دارد؛
کودک همیشه سبز پوش من...
می روم جلو دست زیر چانه اش می گذارم...
وای خدای من چقدر چشمهای آبی اش دریایی شده؛
یک کلام ،فقط یک کلام؛ می گوید :"دلم می سوزد."
وقتی می گوید انگار آتش به جانم می زند.
می خواهم سرش را در آغوشم بگیرم ،
اما یک لحظه،یک لحظه بعد ،فقط رویایی از او می ماند...
کسی نیست ،جایش خالی است و سرد،
انگار تا حالا هم هیچ کس نبوده...
حال خودم را نمی فهمم ، از کجا آمد، به کجا رفت...؟
مثل همیشه فقط خیالش با من می ماند...
کودک سبز پوش من...
