غم است و باران ،كه مي بارد،
و اميد است كه پشت سيه ابرها پنهان مي شود؛
اشكهايم سنگ شده...
دستهايم لمس شده...
راه به جايي نبرم با اين رخوت...
تا كي آه و حسرت؟
تا كي سكون و سكوت؟
مرهمي نيست دل زخم خورده ي مرا؟
كه رو به سوي فنا مي رود،
خستگي تاكي؟
زير پرچم ظلم تا كي زيست بايد كرد؟
توانم نيست براي حركت...
كاش شعله اي ،جرقه اي مرا به روزهاي خوب سوق دهد...
پ ن: باز هم خبر و باز هم از نوع غم انگيزش.
می توان چشمها را روی هم نهاد...
و تصور کرد،
که دنیا بهشت است...
و آدمیان و عالمیان،بهشتیان و ملائکه اند.
نه دست کسی به خون دیگری آغشته شده،
نه دلی زخم برداشته،
و نه سیلی بر صورتی نواخته شده...
جوی آب و سبزه و شادی ...
مردمان همه در امید و آزادی...
هیچ بغض و کینه ای نیست در میان...
بنده ی هیچ کس نیستند آدمیان...
پ ن : دنیای دوست داشتنی من ، آرمان شهرم
پ ن: وقتی دلت می گیرد می توانی آرزوهای قشنگ داشته باشی و رویا پردازی کنی.
سر می چرخانم تا همه چیز را برای آخرین بار ببینم...
همه هستند ،رفیقان و نا رفیقان...
در حال گفتگو...نشسته یا ایستاده تکیه بر دیوار زده....
بغضم می گیرد ...یعنی تمام شد،چه زود امیدهایم بوی لجن گرفت؛ کاش برای لحظاتی هم شده می شد ایستاد ؛گپی،گفتی،چند کلمه ای و بعد هم لبخندی، از جنس همیشگی .
نه ،اینبار به حرف دلم گوش نمی دهم ؛می روم. به حالت گریز ،از تمام خاطرات خوب و بدم فرار می کنم.
نمی خواهم امیدهایی از این دست دلسردم کند برای تصمیمی که گرفته ام.
وارد کتابخانه که می شوم دودل می شوم نه، اینجا نه، اینجا روزگاری محل آرامشم بود.
پناهم بود وقتی خیلی تنها می شدم بی جهت روزنامه ها را ورق می زدم کتابی می خواندم و به خیال خودم اینگونه لا اقل کسی نمی فهمید من خیلی تنها و دلگیرم.
اما چاره ای نیست اینبار هم شاید برای آخرین بار بشود آرامش را اینجا یافت.
سر میزی که می نشینم خودم هستم و خودم.
خوب است کمی روزنامه می خوانم باز هم اخبار تکراری نکبت از این شهر دم کرده می بارد.
بگذار آخرین روز خوش باشم.
کتاب فروغ است که دلگرمم می کند اشک می ریزم ؛اما شادم ،سبک می شوم.
بطری آب و بسته ی دیازپام را آرام از کیفم در می آورم ...
یکی،دوتا،سه تا،....تا ده تا می روم.
کم کم آرزوهایم بی رنگ می شود رنگ رخوت می گیرد.
فکر کنم دیگر تمام شد.
سرم را روی میز می گذارم و آرام می گیرم...اما این بار آرامشی از جنس یقیین...
از خواب بیدار می شوی یعنی فکر می کنی که بیدار شدی... بی حسی انگار تمام بدنت بی حرکت است.
قصد می کنی بیدار شوی... اما امکان پذیر نیست .
نه اینکه بیدار نشده باشی نه چشمهایت باز است باز باز. می بینی اجسام را که چطور جلوی چشمهایت رژه می رود ولی نه به خوبی گذشته.
می خواهی دستت را حرکت دهی بی فایده است سرت را نه... آنهم نمی شود.
با خودت می گویی امروز چرا اینگونه ام ...
می آیی فکر کنی اما باز هم نمی توانی...
بی فایده است فقط نگاه می کنی .
نگاههای بی رمق و بی حاصل
شاید مرده ای...نه انگار زنده ای نفس می کشی نگاه می کنی تپش قلبت را حس می کنی.
حتی نبض هم داری...اما انگار مرده ای.
پ ن: در این روزگار که هر حرکتی جرم تلقی می شود ما همه مردگانی بیش نیستیم.
پ ن:مرگ ما همان زمانی بود که چگونه کوتاه آمدن را یاد گرفتیم.
از امروز تا فردا یمان هزاران بار می میریم و زنده می شویم تا مگر نامه ای یا نوشته ای ما را به بودنمان یا ماندنمان دلخوش کند.
اما دست و پا زدن بی نتیجه است زیرا تنها سایه ای از ما آنهم میان خروارها خاک خودنمایی می کند.
ما می رویم و هیچ چیز جز هاله ای از ما نمی ماند...
اگر امروز برای ماندن و نفس کشیدن بی تابی می کنیم بی فایده است .چون ما رفته ایم و مرده ایم بی آنکه خود بفهمیم.
مردن ما درست همان دم بود که محبت را عشق ورزیدن را برای همیشه بوسیدیم و به گوشه ای نهادیم.
ما امروز مرداری بیش نیستیم اگر بیش از این عشق را فراموش کنیم.
پ ن: راستی شعر پست قبلی از فروغ فرخ زاد بود هان .گفتم شاید به خاطر در هم بودن نوشته اسم شاعر رو ندیده باشین.
می میرم و تنها از من خاطراتی تلخ و شیرین باقی می ماند.
خاطره ی تلخ گریستن هایم و شیرین خندیدن هایم؛
خاطره ی شیطنت های به ظاهر کودکانه ام؛
خاطره ی بغض هایم ؛
خاطره ی آن غروب زمستانی که می خواستم تمام دلتنگی هایم را فریاد کنم بر سر دوستان تا شاید کمی ،فقط کمی ،از درد دلخوری هایم بکاهد.
خاطره ی آن چهارشنبه ی کذایی تلخ...
خاطره ی عاشق شدن هایم که میان دوستان زبانزد شده بود...
و تنها خاطر ه است که می ماند و غم است که می رود...
۳ روز از آخرین تولدم می گذرد که من هزار بار در آن روز مردم و زنده شدم که کاش این روزها متولد نمی شدم که تک تک روزهایش بوی خون و خاک می دهد.
کاش زمانی بهتر متولد می شدم.
کاش در بهاری سرشاراز شور و شادی متولد می شدم که روزهایش دل انگیز ، و شبهایش خاطره ساز باشد نه تابستانی که شب و روزش، آتش است و غم.
بهتر از ....
تلخي بي پايان...
پ ن: جمله ي طلايي "درباره ي الي"
پ ن: استاد عزيزم كامبيز نوروزي رو هم گرفتن.
پ ن:رضا عطاران هم همينطور...
پ ن: وقتي نفس هايت به شمار مي افتد...
ديگر راهي نيست؛
شايد تمام شد؟
۱) قصد دولت در روزهاي آتي كم كردن ارتباط نامزدهاي معترض با رسانه ها و مردم است؛كه به دلسردي مردم مي انجامد.
۲) دومين عمل دولت اشاعه ي دروغ و نشان دادن زندانياني كه خود را وابسته به جريانهاي خارج و داخل مي دانند ، كه به شوي تلويزيوني تعبير شدند.
۳) پرونده سازي كار سومي است كه اين روزها باب شده است.
و...
غرض از مطرح كردن اين نكات آن بود كه من و دوستان نبايد اجازه دهيم خون امثال" ندا "پايمال شود.
ياد قبل از انتخابات مي افتم كه آقاي موسوي حرف زيبايي زد هر ايراني يك ستاد،حالا هم ما به عنوان يك فرد از جامعه ي ايران در اين فشار و سانسور بايد نقش يك رسانه ي راست انديش و درستكار را ايفاكنيم.
از صبح كه بيدار مي شدي به هر گوشه كه نگاه مي كردي مردم را مي ديدي كه چگونه بي تفاوت به هم و براي در آوردن خرج خود از كنار هم مي گذرند.
اعتراضي هم اگر بود در حد چند كلمه اي بود كه در تاكسي و اتوبوس ميان مردم نجوا گونه رد و بدل مي شد اما پاي عمل كه مي رسيد كمتر كسي حوصله ي اعتراض آنچناني داشت.
همه در رخوت ومشكلات خود شناور بودند.
ديگر داشتيم به آدم آهني هايي تبديل مي شديم كه صبح براي كار مشخصي به جاي مشخصي مي روند و شب هنگام، ساعت مشخصي به خواب مي روند براي كار و تلاش فردا.
اما حالا درست در همين زمان و درست در همين مكان ديگر غم ،غم نان نيست كه بيداد مي كند غم جان است و شرافت ،غم انسانيت است كه از دست رفته و مي رود.
روي پشت بام كه مي روي گوش به باد كه مي سپاري صداي الله اكبراست كه از دوردست و نزديك، طنين انداز مي شود.
امروز حرف از كساني مي زنند كه در راه آرمان هاشان در راه آزادي اين مرز و بوم از دست رفته اند
كساني مثل" ندا" كه سمبل تلاش براي آزادي شد.
امروز اگر غمي هست غم پايمال شدن خون كساني است كه در همين كوچه هاي شهر خودمان به خون كشيده شدند.
اگر امروز نباشد آنروزي كه من و تو دست به دست هم به آزادي مي رسيم حتما فردا است آن روز؛
فردايي در همين نزديكي.
اگر امروز با گارد ويژه ي انبوه جلوي هر اعتراضي گرفته مي شود ؛ دور يا نزديك صداي خوش آزادي به گوش مي رسد.
جز نگاههاي بي رمق و لبخندهاي خشك و دستهاي يخ كرده عكس العمل ديگري نمي ديدي.
اما حالا...ميان اين درگيري و كشت و كشتار مردم بيشتر همديگر را دوست دارند .
در خانه شان را به راحتي باز مي گذارند،مدام نگران يكديگرند.
كنار اين همه خون و اشك حداقل اين محبتها آدم را دلگرم مي كند.
پ ن: تصور صورت ندا در خون وحشتناك است؛روحش شاد و در آرامش باد.
پ ن: فضاي شهر امنيتي شده است.
پ ن:دوستان مراقب خود باشيد.