ساعت از 8 شب گذشته و من چند قدمي آنورتر از پارك لاله ديگر توان راه رفتنم نيست.
مي خواهم همانجا روي زمين بنشينم،زانو هايم سست شده است.
اما امكان ندارد خانه انتظارم را مي كشد و مادر دلنگران است گوشي ام كه آنتن نمي دهد.
بالاخره ماشيني مي آيد و سوار مي شوم فقط تا سر فاطمي اما بقيه راه بايد پياده بروم.
به خانه زنگ مي زنم ولي كسي جواب نمي دهد.
جلوي در ايستاده ام .
و بعد ازچند دقيقه به خيال خودم همه چيز تمام شده و راحت مي توانم بخوابم.
اما درد است كه به سراغم مي آيد.
چشمانم سياهي مي رود .
شايد كفاره ي تمام اشتباهاتم.
فردا :
روي تخت بيمارستان دراز كشيده ام و به اين فكر مي كنم كه او چقدر راست مي گفت.
امروز:
ديگر نمي خواهم مثل گذشته باشم ،اين روزها روزهاي خوبي براي تغيير نيست اما مجبورم.
و بعد:
گيجم ،نمي دانم آخر و عاقبت اين فجايع چه مي شود اما همچنان اميدوارم.
كاش تمام شود.
روزهاي بهتري هم هست كه انتظارمان را مي كشد.
اين گروه نسبتا محترم براي رسيدن به منافع نسبتا ملي از هيچ كاري كم نگذاشتند.
خب بالاخره آنها بيشتر مي دانند و صلاح ما را مي خواهند.
حتي با زور و كتك و خون و خونريزي هم كه شده مي خواهند ما را به صلاحمان برسانند.
دستشان درد نكند كه بهشت را براي ما به بهاي جهنم شدن تمام روزهايمان مي خواهند.
دستشان درد نكند كه در دنيا سرفرازمان كردند .
دستشان درد نكند كه به خون جوانان ما آغشته است.
دستشان درد نكند كه هر روز مان را تهي تر از ديروز كرده اند.
خب هر چه باشد اينها صلاحمان را بهتر از ديگران مي دانند.
اجرشان با خدا...
اما روحم، روحم هرروز نهيف و ضعيف تر مي شود.
دلم تنگ شده براي يك لحظه آرامش،آرامشي توام با دوستي كه انگار تا يك هفته پيش رويايش بود كه از كنارم مي گذشت.
اما امروز پايان تمام خواستهايم ،اميد ها و آمالهايم است.
وهم هايم اينك رنگ يقين گرفته است.
از سايه ي خودم نيز گريزانم.
و در تشويش و غم پايداري سير مي كنم.
كاش تمام شود...
دوستان خفقان خفه ام كرد؛
فردايي كه كاهلي ديروزهايم را را بپوشاند
فردايي كه حتما بيايد
باز من جا مانده ام
چون ديروزم را باخته ام
چون امروزم رابيهوده گذراندم
و هر روز حسرت روزي ديگر
مرا به فردايي بيهوده تر پيوند مي زند
به شماره مي افتد...
و آينه است كه هر روز كدر و كدرتر مي شود.
تا تصوير نيم سوخته ي مرا...
در قاب خود به تمسخر بكشد.
پاهايم روي زمين نيست؛
فقط يك تلنگر ديگر ...
تا انتها مانده...
ته مانده هاي كودكي ام است،
كه به من لبخند مي زند.
شايد تمام شود...
شايد رها شوي...
امروز شاید ته مانده های امیدم به من دهن کجی کرد و مثل همیشه مرا مایوس کرد.
نه این دنیا مال من نیست ،من تاب ماندنم نیست دیگر.
شاید همین روزها بروم،در سکوت.
دیگر نه پشت سرم را نیم نگاهی می کنم نه به امیدهای مسخره ام پاسخ آری می دهم.
می روم تا شاید خیلیها خیلی چیزها را بفهمند.
می روم از این کالبد خسته کننده با خنده های زورکی گاه و بی گاه و اخمهای گاه گاهی پر از پشیمانی و شرم.
می روم تا حداقل به خودم ثابت کنم که می شود به تمام شدنها شکلکی در آورد و پای در کوره راه "بودن" گذاشت.
اگر امروز نباشد حتما فردا است روز رها شدن.
و در بستر مرگ آرام گرفتن.
بستری غرق در گلهای رنگارنگ.
دلزدگي از بي علاقه گي هايم؛
دوست دارم ، اين روزها...
عاشقتر از هميشه باشم.
به همه چيز و همه كس لبخند بزنم.
اگر بگذارند....
اين حرفها و غمهايي كه گهگاه،
آشفته ام مي كند.
.......................................................
هواي دوست
در هواي او نفس كشيدن،
لذت بخش است.
هر چند كنا ر من نباشد.
هر چند با من نباشد.
اما بودنش...
لبخند زدنش ...
هر چند زود گذر،
شوق زده ام مي كند.
وقتي نيست مدام،مدام،نگاهت مي پرد ،از اين سو به آن سو.
دخترك تنهاست ،كز كرده؛غم را مي شود از صورت رنگ پريده اش خواند.
دلم مي گيرد از بي تابي اش ،اشك به چشم ندارد اما خون در دل دارد.
دلم گرفته بيهوده پريشان ميشوم،بيهوده دلگير،
گاهي مصمم مي شوم،اما طولي نمي كشد . ترديد است كه باز مي آيد.
دخترك آشفته است.
روزهاي تلخي است اما نه به تلخي روزهايي كه گذشت.
شيرين مي شود اگر تو باشي.
و حالا ،حالا كه مي آيي كه شوق است كه مي آيد.
اما دخترك،دخترك،خسته است.