آي آ دمها
آي آدمها
كه بر ساحل نشسته شاد و خندانيد
يك نفر
يك نفر...
دارد كه دست و پاي دائم ميزند،
در آب...
آن زمان
كه؛
مست هستيد،
از...
پ ن:حال و هواي امروز من، از ياد بردن عزيزان عزيز تر از جانم،و غرق شدن در روزهايي كه بوي نا مي دهد.
پ ن:نيكزاد زنگنه ،طه ولي زاده رهايند اكنون، كاش روحشان زياد خسته نباشد.
پ ن:به اميد رهايي تماميمان ازبندهاي پوسيده ي غفلت.
ولی حال خودم را نمی دانم ،خوب است یا بد
شاید دیگر ننویسم
شاید...
تاب نفس کشیدنت نمی ماند .
می خواهی چشمهایت را تر کنی.
اما ،نمی شود.
اینجا همه هستند.
تو را نمی بینند.
اما خب شاید...
اشکهایت ،تو را آشکار کند.
و آن وقت است که فقط می نویسی.
"چه سنگین است بهای نفس کشیدن."
و هنوز داغ آخرين نگاهت بر دلم مانده
هنوز كه هنوز است وقتي يادت مي افتم
نفس هايم سنگين مي شود
آن هنگام كه تو رفتي
حال امروزم را نمي دانستم
كه تاب نديدت نيست مرا
جاي ات ميان چارچوب در خانه خالي است
و قاب عكس روي ديوار تنها تو را مي نمايد
عطرت در خانه نشسته
خانه در سكون است
و جز هق هق گريه هاي مادر صدايي نيست
امروز هم به هر روزها پيوست
اما،تو نيامدي.
و غروب هفته ي پيش، جمعه، كه چقدر دلگير بود وقتي اتوبوس ها آمدند و بچه ها رفتند تا جاي خاليشان رد نگاهمان را پيدا كند.
حالا ديگر نه غروب است و نه كنار پنجره ام . توي حياط دانشكده نشسته ام. اما هوا هنوز دلگيراست.
هوا خفه است ، جاي نفس كشيدن نيست، بچه ها مي گويند، مي خندند،ام اوقتي مي فهمند خيره مي شوند،به فكر فرو مي روند و فقط مي گويند:چرا؟
بعضي هم كه اصلا نه از موضوع خبر دارند و نه بچه ها را مي شناسند ،همچنان به خنده هايشان ادامه مي دهند فقط مكثي كوتاه مي كنند اما دوباره شروع مي شود خنده هايشان.
اين روزها ساكت است،
كاش هنوز صداي خنده هايشان طنين انداز دانشكده مي شد.
ديگه خيلي وقته به فكر مشكلات ديگران نمي افتم ديگه خيلي وقتها از كنار خيلي كسا و خيلي چيزا به سادگي مي گذرم.
ديگه خيلي وقتا چيزاي خوبو براي خودم مي خوام و ديگران رو فراموش مي كنم.
شايد يه موقعي سراسر وجودم محبت بود و ذره اي كينه و بدي و زشتي در اون راه نداشت.
ولي حالا شدم يه آدم بي تفاوت بي اعتنا .
فقط دلم براي كسايي كه كه واقعا دوستشون دارم مي تپه، تازه گاهي اوقات بي خودي از اونام ناراحت ميشم.
مي ترسم اگه دير بجنبم اين يه ذره احساسم رو هم از دست بدم و سراسر روحم كه پيش از اين پاكيزه بود ،بشه خشم و كينه.
خشم و كينه ازدست يكسري آدمايي كه خودشون غرق در مشكلاتن و شايد اگه به تو بدي مي كنن خودشونم نفهمن و يا شايد از روي خستگي زياد باشه.
بر می گردد ، همان است؛ اما نه با آن نگاه پر شر و شور نه با آن لبخند همیشگی.
انگار دیگر از آن آدم همیشگی خبری نیست،شده است یکی دیگه،با حالتی غمزده،کاش بخندد ،کاش دوباره شروع کند به صحبت کردن.
نه هنوز ساکت است.
انگار از جمع جدا است ،نمی دانم چه بر سرش آمده اما اگر خودش شود.
خیلی زود است دلسرد شدن برایش ،خیلی زود است رهیدن از زندگی.
کاش خودش شود با همان شیطنت همیشگی.
چه بر سرش آورده اند. مگر چه کرده بود. چه می خواست جز آزادی.
واژه ها جلوي چشمم رژه مي رود
كارگر،تجمع،درگيري،ديروز
از روبروي پارك لاله مي گذرد اتوبوس ما،امروز چه پراكنده اند آدم ها،دوتا دوتا،شايد هم تكي اما نه باهم ،
اما ديروز انگار شلوغ بود،روز كارگر بود نمي دانم از طرف كجا فقط مي دانم كه ريختند و گرفتند و بردند نه يك نفر نه دونفر شايد صد نفر.
آشنا ميزند،دقيق مي شوم،انگار همان منتقد فيلم "وقتي همه خوابيم "با همان حالتش جلوي پارك ايستاده و گفتگو مي كند.
و حالا ...
كلمات تكراري مي شود
گرفتاري و اوين و دوباره شروع مي شود.
ستاره ها در چادر شب خيمه زدند.
و...
من هنوز بيدارم؛
اين اولين شبي نيست كه خواب از چشم هايم گريزان است.
آخرين هم نبايد باشد.
خاطراتم را زير و رو مي كنم.
بوي تند تكرار ميدهد.
به ناگاه دلخوش شدن و يكهو دلخور شدن.
صبح ها با سكوت شوق بيدار شدن.
و...
شبها به اميد ديدار، در خواب رفتن.
مي خواهم؛
اما نمي دانم.
دوست دارم؛
اما نمي فهمم.
حركت مي كنم؛
اما به كندي، نه به جلو، در امتداد هميشه،
فردا مي شود، اما من در ديروز غوطه ورم.
چشمهايم باز است؛
اما پاهايم ،پاهايم از حركت ايستاده است.
هر روز ،هر شب،آواها را مي بلعم؛
اما بي صدا،
در بازي زمان گم مي شوم؛
و بيهوده دلخور...
دلخور شوم یا بی اعتنا...
و شروع می شود هجوم کلمات به ذهنم...
عادت کرده ام به خیلی رفتارها ،به دیدن و حس نکردن، به بودن و ندیدن.عادت کرده ام خیلی کارها را انجام دهم و خیلی کارها را نه...
من خوشبختم ،در این لحظه، در این زمان ،همه چیز خوب است اما...
چرا خیلی چیز ا را درک نمی کنم،چرا لحظاتم بوی خامی تکرار می دهد،چرا گاهی اوقات سرشار میشوم از شور ومهر گاهی اوقات تهی از هر چه رنگ نیک دارد.
به کجا می روم،چه می خواهم.
گم شده ای بیش نیستم .
انگار هر روز بهانه ای هست برای دلخور شدنم.
یک روز کلاس و توقع همدردی داشتن.
یک روز میان واژه ها محو شدن.
و امروز تظاهر به منطقی بودن و درک اوضاع .
از یک فرم به فرم دیگر ،از یک جلد به جلد دیگر می روم
گاهی شوخ و خندان ،گاهی زودرنج و حساس،گاهی منفور از همه جا و همه کس ،گاهی دنیا ویترین لذتهایم می شوم و من خالی می شوم از هر چه تیرگی است.
اما عادت کرده ام به این گونه بودن.
گاهی اوقات نفسم بالا نمی آید .
زمین دور سرم می چرخد.
از خودم،از همه، گریزان می شوم .
اما به راستی من خوشبختم، اما ناشکر...
شاید عادت کرده ام.
تنها كلمه اي باشد كه
اين روزها به ذهنم مي رسد.
شايد هم...
سكوت؛
كامل ترين معنا باشد
براي پرسه زدن در اين شهر...
حيف نيست قطره هايت گونه هايم را تر نكند؟
حيف نيست در اين هوا يكه باشم و بس؟
حيف نيست اشكهايم شوق حس خيسي تو را از من بگيرد؟
حيف نيست اشكهاي تو را نديدن؟
حيف نيست دويدن و رهيدن از تو؟
به سوي پناهگاه بي پناهي.
حالا كه آمدي.
چرا يكه بگذارمت؟
مي آيم در اين هوا ،تازه مي شوم.
آرام ،آرام،نه باشتاب،نه به گريز
به عشق...
نه تنها من ،بلكه او هم با من است
شانه به شانه...
دست در دست...
بي هيچ غمي...
