تبليغاتX
ماه نو
ماه نو
آرزویم بود در این رشته درس خواندن و باليدن،گفتم مي آم دانشگاه يه عالمه دوست پيدا مي كنم و كلي مطلب ياد مي گيرم و مي شم براي خودم يه پا روزنامه نگار.

حداقل تصورم از دانشگاه مدرسه مون بود در ابعاد وسيع تر ،همه با هم رو بوديم اگه حرفي بود رو زبونمون بود نه تو دلمون نه تو نگاهامون نه لا به لاي حرفهاي نگفته مون.

خنده ها از ته دل بود و گريه ها از سر غم.

به راستي غمي نبود ما را ،آنچنان كه الان حس مي كنيم.شايد به زندگي خوشبين تر بوديم و براي خودمون مشكل سازي نمي كرديم.

چقدر خوشحال بودم روز ثبت نام،چقدر برايشان مهم بود ورود دانشجوي جديد،كلي پرسش نامه و لبخند،كلي امكانات ،خداييش آخر حال بود ورود به همچين دانشگاهي.

روزاي اول خوب زياد حالم خوش نبود اما راضي بودم . هر چي بود از بيكاري بهتر بود.

درسته از همه جا رميده بوديم،خب ترم اولي بوديم ديگه.استادا مي گفتن هنوز حال و هواي دبيرستان داريد ،اما با خودمون خوش بوديم.

كم كم داشت چشامون باز مي شد ديگه اون لبخندهاي به ظاهر سر خوشانه جاي خودش رو داشت به حالتي متفكرانه مي داد.

داشتيم از حقوق خودمون و جامعه با خبر مي شديم،فضايي آزاد مي خواستيم برا حرف زدن،عرصه اي براي فعاليت كردن رو مي خواستيم.

استادايي مي خواستيم كه سرشون به تنه شون مي ارزيد هر چي نباشه اولين بوديم تو خاورميانه.

از چرت زدن سر كلاسا و خفه شدن و زيرزيركي حرف زدن و تيكه هاي بي محتوا پروندن خسته شده بوديم.

اما انگار فكرشم دشوار بود  و ناممكن چه برسه به اونايي كه وارد عرصه ي عمل شدن و... حتما اونا خيلي دلسردتر بودن.

يواش يواش شديم آدماي سرخورده و گيج و سرگردون.

ديگه تنها دلخوشي مون حرفهاي حقي بود كه از زبون بعضي ها مي شنيديم و تلخ خنديدن.

البته هنوز بودن استادهايي كه سرشون به تنشون مي ارزيذ كم هم نبودن، ولي ما بيشتر مي خواستيم آخه نا سلامتي اولين ها بوديم.

حالا ديگه كارمون شده به جاي اعتراض به كوچيكي كلاسا و خرده گرفتن ساكت شدن و حمل صندلي براي كمك به وضع آرامش پيش از ...

 

 

نوشته شده در تاريخ دوشنبه سی و یکم فروردین 1388 توسط منا |
 گاهي اوقات به سرم مي زند تمام غمهايم را فرياد كنم و هوار كنم بر كسي ،چه فرقي مي كند اين كسي كه باشد شايد بهترين دوستت،شايد عزيزترين كست وشايد هم يك از همه جا بي خبر.

گاهي وقتها هوايي مي شوم وقتي حرفي نامربوط و برخورنده مي شنوم همانجا بلند شم و فضا را ترك كنم اما خب نمي شود چون همه مي گو يند، يارو تعادل رواني نداشت،لوس و ناز نازي بود و از اين حرفها.

گاهي اوقات وهم برم مي دارد كه هيچ كس دوستم ندارد و خيلي تنها هستم مخصوصا وقتي يك دوست تازه مي نشيند جلويت و مي گويد مطمئني دوستهايت تو را دوست دارند و آنموقع با اطمينان اسمها را رديف مي كني اما او دوباره از نامردمي مي گويد و دست آخر تو را به فكر فرو مي برد.

گاهي اوقات كه از همه چيز و همه كس مي برم دلم مي خواهد ديگر هيچ نگويم.

گاهي اوقات دوست دارم به دورترين جاي ممكن با عاشقترين آدمهاي روي زمين همسفر شوم.

گاهي اوقات دوست دارم براي عزيزانم جانم را فدا كنم آنها كه عاشقانه دوستشان دارم.

برخي اوقات كه از همه چيز و همه كس دلخور مي شوم و از نقش بازي كردن و خودم نبودن خسته مي شوم دوست دارم فرياد بكشم :من تعادل رواني ندارم ،من ديوانه ام ،من دوست دارم هر وقت ناراحتم حتي اگه وسط كلاس و درس باشد بزنم زير گريه ،دوست دارم هروقت خوشحالم ازته دل بلند بلند بخندم ،دوست دارم هر كه را دوست دارم آشكار كنم و خلاصه رو باشم نه پنهان، نه يك آدم گمشده.

ديگه از ملاحظه ي بعضي ملاحظات اجتماعي خسته شدم . احساس مي كنم شخصيتم تجزيه شده مي خواهم كمي خودم باشد اما نمي شود ،مگر اين تنگناها، اين باورهاي پوسيده اجازه مي دهد.

نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و هشتم فروردین 1388 توسط منا |
من تو را می خواهم.

پناهی نیست مرا؟

میان تنگنای کوچه های شهرمان.

میان همشهری های غریبه نما.

میان شما...

سهم من چیست؟

سلامی خشک و بی صدا.

لبخندی از سر اکراه.

زهر خندی همیشه پا برجا.

رهایی نیست از این دامگه مرا؟

به کدامین سوی بایدپر کشید؟

از تو می پرسم.

از چه می خواهی مرا؟

به بهای لبخند؟

به گذرگاهی سرد؟

یا به بوسه ای از عشق؟

من تو را می خواهم...

به بهای بودن...

در همین یخبندان.

من تورامی خواهم...

 

 

 

نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388 توسط منا |
بی سبب غمزده ام.

از تکرار می گویم .از دلزدگی هایم. از اینکه چقدر جا مانده ام از آنهایی که همیشه می خواستم .

از اینکه نا توان شده ام از تلاش برای خواستهایم. از اینکه دیگر آ‌نهایی که می خواستم برایم آن رنگ و بوی همیشگی ندارد.

می گویم از این غمگونه نوشتن هم حالم به هم می خورد.

چه شد که اینطور شد.من که هیچگاه از غم نمی گفتم .همیشه خوشبین بودم و شاد.

حالا هم چیزی فرق نکرده پس نباید از نا خوشی ها گفت. فقط می توانم از برخی دلزدگی هایم بگویم همین.

دنیا انگار جور دیگری شد برایم با آمدن به دانشکده . خوش بودنهای بی سبب که خود از هر غمی بدتر است .ندیدنها و قضاوت کردنها. جای عقل را به احساس دادن.

همیشه از دور نظاره کردن و لذت بردن.

کاش یکبار هم بروم جلو و ببینم آنچه فکر می کردم...

همیشه اینگونه بودم .اما خوب اینجا اینگونه بودن را نمی طلبد . انگار اینجا باید سنجیده سخن گفت . سنجیده عمل کرد.

چیزی که من همیشه از آن نفرت داشتم.

همیشه دوست دارم و داشتم که دلم راهنمایم شود.اگر دلم بخواهد من هم می خواهم و گرنه...

حالا هم که فکرش را می کنم می بینم نمی توانم عوض شوم.نمی خواهم عوض شوم.

شاید برای من بزرگ شدن .به خیلی چیز ها رسیدن. هنوز زود است خیلی زود...

 

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388 توسط منا |
کودکانه به سویت آمدم...

يادت مي آيد مر ا؟ كودكي بيش نبودم... كه كودكانه به سويت آمدم،دوان دوان.

مرا در آغوش كشيدي،ناز و نوازشم كردي.اما،اما...بعد  مرا رها كردي ،آري. مرا كه خود خوانده بودي رها كردي .

راستش دليلش را تا الان هم نفهميدم كه چرا ؟اما مي دانم كه حتما دليلي دارد چون هيچ كار تو را بي علت نيافتم.

سالها گذشت تو را ديگر به ياد نمي آوردم .نه اين كه خودم بخواهم،نه. در گير روزها و شبها شده بودم كه يكسان مي آمدند و مي رفتند.

چه شد كه دوباره ديدمت؟ نمي دانم. اينبار نه از نزديك از دور، اما همان عطر تو هم كافي بود تا مرا سرمست و شيدا كند.البته باز هم با كودكي هايم بودم.

دوباره تو را از دست دادم نه اين كه به كل بروي از پيش من رفتي.......

نوجوان شدم...عشق در من تجلي يافت ،عشقي غير عادي به دور از تمام انگاره ها ،عاشق شده بودم ،شعر مي گفتم و مي خواندم... همان موقع بود كه به يادت آوردم ،در همان بحبوحه ي شيدايي،به يادت آوردم كه جفاها با تو كردم و تو چه صبرها با من كردي.

هيچگاه رو ترش نكردي و نگفتي كه برو، هميشه اين من بودم كه مي رفتم.

گذشت و گذشت،نمي دانم روزها و شايدهم ماه ها....

از يادم رفت هر آنچه گذشته بود بر من ،شده بودم آدمي بي تفاوت و بي اعتنا...

شايد روزمرگي ها اين چنين درگيرم كرده بود و فراموشكار...

اما باز هم آمدي...

بارها و بارها آمدي،اما من همچنان بارها و بارها فراموشت مي كردم.

هنوز هم گاهگاهي سرشار مي شوم از تو ،اما دوباره ...

 

 

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه سیزدهم فروردین 1388 توسط منا |
اين ۲۴ روز هم مي گذرد...

اين ۲۴ روز تعطيلي هم مي گذرد مثل همه ي ۲۴ روزهايي كه گذشت مثل همه ي ۲۴ روزهايي در آينده نيز مي گذرد.

انقدر مي گذرد و مي گذرد تا اين يك و نيم سال باقي هم تمام مي شود و همه مي روند پي زندگي خودشان بعد از ۴ سال دوباره مي روم و در خانه ،كنج دل مامانم مي نشينم و هي سرشو مي خورم.

مادرم تصميم مي گيرد حالا كه دخترش بيكار شده براي بهبود اوضاع آينده اش او را به انواع كلاسها بفرستد تا در آينده براي شوهر داري آماده شود .

و من هم مثل يك دختر ايراني انواع دوره هاي آشپزي ،خياطي،سفره آرايي،شوهر شناسي،خانواده شوهر شناسي و... را مي گذرانم.

شبهايم روز مي شود و روزهايم شب، دوباره خانه نشين مي شوم به اميد خر شدن يك پسر با شخصيت و رفتن به خانه ي بخت ، اما انگار اين روزها كسي خر نمي شود .

اميدم نا اميد مي شود.

دلم مي پوسد و كلي دلم مي گيرد،مادر هم كه من شده ام عزرائيلش مي گويد حداقل برو زنگ بزن از رفقاي قديمت بپرس آنهاچه ...مي كنند تو هم همان كار را بكن.

من هم كه دست به تلفن زدنم خوب است دست به كار مي شوم .

اول به مرضيه زنگ مي زنم انگار هنوز خواب است بگذار به بعدي زنگ بزنم.

به مژگان كه زنگ مي زنم مادرش با كلي ذوق و شوق مي گويد مژگان همان موقع كه فارغ التحصيل شد يكراست از دانشكده به خانه ي بخت رفت الان هم دو قلو بار دار است البته سردبير يك روزنامه اسم و رسم دار هم شده است.

از شوهرش مي پرسم يك مرد جنتلمن سياهپوش قد بلند.

خوب خدا رو شكر مژگان هم به آرزويش رسيد.

به الهام زنگ مي زنم خودش گوشي را بر مي دارد از شنيدن صدايش كلي ذوق مي كنم .

از گذشته مي گويد ،من هم مي گويم،از حالش مي پرسم در يك مهد كودك استخدام شده و با كلي بچه ي قد  نيم قد سر و كله مي زند البته با كمال رضايت.

از آريا پسر عمو و پسرخاله اش مي پرسم مي گويد سال ديگه مي ره پيش دبستاني و كلي براي خودش مردي شده.

با الهام خداحافظي مي كنم البته با  اظهار دلتنگي فراوان.

به يكي از رفقاي ديگر زنگ مي زنم .شروع مي كند به عادت معمولش تند و تند حرف زدن در عرض ۵ دقيقه كليه ي زندگينامه ي بچه ها را زير و رو مي كند .

از ازدواجها و بچه دار شدنها تا طلاقها و سر كا رفتنها.

از خودش مي پرسم يك شركت همسر يابي باز كرده و خودش در سمت مدير عاملي اش فعال است.

با خود مي گويم اين يكي هم مثل من بي كار نيست.

آخي چقدر دلم براي زينب تنگ شده ،به رسم معمول برايش پيامكي مي دهم او هم با اظهار شادي فراوان از حالش مي گويد از اينكه در حال گرفتن مدرك دكتري ارتباطات است و دارد براي رفتن به خارجه براي گذران دوره هاي عاليه تلاش مي كند.

چند روزي مي گذرد مدام به ياد بچه ها و دانشكده هستم فكري به ذهنم مي رسد گوشي را بر مي دارم و شماره ي مرضيه را مي گيرم.

از حال و احوالش مي پرسم انگار چند ماهي است از ايسنا آمده بيرون و به شدت دنبال كار مي گردد.

پيشنهادي به او مي دهم ،مي گويم به ياد گذشته ها بيا برويم دنبال كار، مرضيه هم كه كلا هميشه پايه بوده وهست ،بله ي بلند و بالايي مي گويد و فردايش سر ساعت مقرر ،همان جاي قديمي ايستاده.

و شروع مي شود دوباره گشتن هايمان و نه شنيدن هايمان و خالي شدن جيبهايمان به علت هزينه  اياب و ذهاب و خورد و خوراك.

 اما بالاخره يك روزي يك جايي يك كاري پيدا مي شود و داستان همچنان ادامه دارد...

 د ح:اگر اين مطلب خيلي لوس و بي معني هست شرمنده ي چشمهاي قشنگتون فقط محض عوض شدن حال و هواي اين غمخانه نوشته شده است.

نوشته شده در تاريخ یکشنبه نهم فروردین 1388 توسط منا |
رو به خوشبختي ،پشت به ناملايمات

اين منم ميان آبهاي خليج فارس

رو به خوشبختي،پشت به ناملايمات

چشم دوخته به آب ،موج در موج مي رقصد

روسري ام در باد مي رقصد

و باد گونه هاي هميشه ترم را نوازش ميدهد

مي خواهم پرواز كنم اما كو بال پرواز

كاش دستهايم را باز كنم و بروم به سوي بي نهايت

همه ي خوبي ها از آن من شود

تن و روحم آرام مي گيرد

 و من تهي مي شوم از هر چه رنگ غم دارد

يكسره شور مي شوم و فرياد

فريادي سرشار از عشق

اما...

اما هنگام رفتن است

پشت به خوشبختی،رو به ناملايمات

 

نوشته شده در تاريخ سه شنبه چهارم فروردین 1388 توسط منا |
Blog Skin