از تو گفتن کار ساده ای نیست
از تو نوشتن از آن هم سخت تر است
آرام آرام می آیی،بر دلم می نشینی
بی هیچ تاملی عاشقت می شوم
آن موقع است که دنیایم آبی می شود
به رنگ آسمان...
کلی برای خودم خیالات می بافم
تو را کنار خودم هر لحظه حس می کنم
با تو حرف می زنم
غم ها یم را،خوشی هایم را در گوش تو زمزمه می کنم
دست در دست هم می دویم بی هیچ دغدغه ای
من و تو یکی می شویم
به اوج می رسیم،به آن بالا بالاها
اما یکهو...
یکهو بیدار می شوم
و کلی برای نبودنت بی تابی می کنم
که چه بی رحمانه رفتی...
مي گويند از غم نگو
اسم مرگ را به ميان نياور
مايوس نباش
خوشحال و سرشار باش
مي گويند از تازه شدن بگو
از خوشبختي؛
آن وقت است كه به خودم مي آيم
خوشبختي؟
و شروع مي كنم به نوشتن...
خوشبختي همين جاست ،ميان كوچه هاي سرد و تاريك زمستاني
آن هنگام كه قدم زنان به آنجا پا گذاشيم
خوشبختي همين جاست ميان من و تو
آن هنگام كه ما مي شويم،دست در دست هم
خوشبختي را در طنين صدايت مي توان احساس كرد
خوشبختي يعني در هواي تو نفس كشيدن
خوشبختي يعني از تو سرشار شدن
خوشبختي يعني با تو بودن و براي تو بودن.،بي غير
يعني غير تو را نديدن
و آن هنگام كه مي خواني از من ،غرقه در تو شدن
خوشبختي همين جاست ميان من و تو...
ميان همين برفها و سرما ،اما با تو
پ ن:دوست دارم بگويم اين مطلب را محض گل روي خانم محتسب مهربانم نوشتم كه دوست ندارد بچه ها را غمگين ببيند و همچنين تمام دوستاني كه لحظه به لحظه با من هستند اما من از آنها بي خبر.
مي خنديم،مي گوييم،شوخي مي كنيم.
براي لحظاتي چند كنار هم هستيم
هيچ كس حرف دل آن يكي را نمي خواند
هيچ كس جز به ظاهر به چيز ديگر نمي نگرد
دلها خون است
اما، لبها خندان است
نبايد از دلت با كسي بگويي
چه اهميتي دارد كه در دلت چه مي گذرد؟
چه اهميتي دارد كه ديشب بر تو چه گذشت؟
چه اهميتي دارد كه امروز با چشمان گريان از خانه بيرون زدي؟
اما باز هم لبخند زدي و براي لحظاتي چند غم را به باد سپردي
چه اهميتي دارد كه تو چه فكر مي كني؟
مهم اين است كه چه نشان مي دهي
مهم اين است كه مي خندي.
بازهم بهار مي آيد ،عيد مي شود، همان خانه تكاني هاي هميشگي ديد و بازديد هاي تكراري به روال معمول ،مي روي ،مي آيند.
پولهاي تا نشده و گاهي اوقات تا شده كه به عنوان عيدي مي گيري .خريد عيد،كه بيشتر خون آدم را به جوش مي آورد تا آدم را سر ذوق بياورد.
سبزه و سير و سركه ،سماق و سمنو و سيب و سكه . ۷ سيني كه ديگر نه نشان از عشق بلكه يك جور اداي دين به سنتهاست . همين هم خودش خوب است باز بهتر از هيچي است.
همه به هم لبخند مي زنند انگار كه خيلي خوشحالند و همديگر را دوست مي دارند.
جمله هاي تكراري است كه براي تبريك عيد رديف ميشود .
سال نو مبارك.
عيدتون مبارك.
صد سال به اين سالها.
نمي دونم چرا گاهي اوقات به خودمان زحمت نمي دهيم كمي تازه شويم .
دلمان را آبپاشي كنيم .
نفرتها را در گوشه ي انباري خاك كنيم.
غم ها رابه باد بسپريم .
آبي به صورتمان بزنيم و به جاي اين همه عيد تبريكي بگوييم"غم در دلتان مباد".
كم آوردم،براي حرف زدن كم آوردم، براي نوشتن كم آوردم،براي دوست داشتن كم آوردم،براي دوست داشته شدن كم آوردم ،براي زندگي كردن كم آوردم ،براي نفس كشيدن ،براي آدم بودن ،براي بودن هم كم آوردم.
روزهاي سختي است و دلگير. انگار دارم از درو ن منفجر مي شوم. كاش آغوشي براي دل خسته ي من باز مي شد. كاش شانه اي خالي مي شد تا سرم را روي آن بگذارم چشم هايم را ببندم و آرامش بگيرم.
كاش هميشه چراغها خاموش بود تا بدون نگاهي بتوان راحت گره بغض فرو خورده را گشود.
كدامين مامن امن تر است؟ دست به سوي كه دراز كنم؟
مي خواستم انسانيتم را،احساساتم را به رخش بكشم. نمي خواستم سرخورده شود . مي خواستم تا هنوز مرا دوست بدارد نه براي خودش براي خودم با اينكه روي از اوبر گر دانده بودم.
اما آنطور كه فكر مي كردم نبود . احساساتم به هيچ گرفته شد.
شايد مرا ديوانه انگاشتند .
ديوانه بودن چقدر زيباست در فضايي كه داري از غم منفجر مي شوي ،بايد ديوانه بود.
دوستم هم نخواست مرا باور كند . نخواست كنار من باشد او هم مرا درك نكرد.
چقدر تنهايم،چقدر سردمه،دارم يخ مي كنم.
راه مي روم ،راه مي روم،چشم بر زمين مي دوزم.
مگر من چه كرده بودم كه بازيچه شدم ؟ گناهم چه بود؟
و اين هم پايان، پايان اولين ابراز علاقه به من.
پايان
پ ن:عبارت "تا هنوز" را قبلا شنيده بودم از خلاقيتم نبود.راستش معنيش رو نمي دونم اما برام دلنشينه .
اگه يه ...داشتي كه سرشار از سرخوردگي بود و گاهي اوقات كه نگات بهش مي افتاد دلت مي خواست زار بزني و بگي چرا ،چرا اينقدر بلند پروازي كردي كه يهو بامغز بخوري تو زمين.
اگه يه ... داشتي سرشار از عشق بود اما ديگه كاسه ي صبرش سر ريز شده بود و از فرق سر تا ... درد مي كرد دردي سرشار از خستگي.
اگه يه ... داشتي وقتي گريه مي كرد و فرياد مي زد ؛ خدا من اين زندگي رو نمي خوام.دنيا رو سرت خراب مي شد.
اگه يه...داشتي كه ...
و اگه ... گاه گاهي مي زد به سرت كه تا صبح گريه كني و اونوقت باچشماي پف كرده بايد به زور مي خنديدي .
يا گاهي ... اينقدر محو كسي مي شدي و اون از تو بي خبر بود.
اونوقت دوست داشتي زندگي كني؟
من كه بودم دوست داشتم فقط اولش يك كم... ولي بعدش ادامه مي دادم.
زندگي، معجوني تلخ و شيرين
روزگاري سرد و زرين
گاهي آفتابي،گاهي مهتابي
اما به هر حال بايد و بايد زيست....
