تبليغاتX
ماه نو
ماه نو
آرمان شهر

دختركان گوش تا گوش نشسته .حلقه بر آتش زده. شادان و خندان.سرخوش از دخترينه بودنشان.اشك و آه در كارشان نيست.

نه دلتنگ رو ياي كودكي شان،نه نگران براي فرارسيدن جواني شان.غمي در دلها شان راه ندارد و اشكي بر گونه هاشان.

گونه هايشان گر گرفته از شور و عشق ،چشمهاشان به درخشندگي آفتاب و به روشني روز.

گله اي از هيچ كس و هيچ جا ندارند.

از گذشته ي شور انگيزشان مي گويند ،از زندگي مي گويند و اميدهايشان.

لباسهايشان به رنگ طبيعت،سبز و قرمز و زرد نه به رنگ غم،سياهي در كارشان نيست.

از عشق مي گويند ،از تجربه هاي پاك و شيرينشان كه هنوز دلگرم آنند.

نه پليدي را مي شناسند و نه مي خواهند بشناسند. دلهايشان روشنتر از آن است كه خود را دگير تباهي كنند.

اينجا را بهترين جاي دنيا مي خوانند و خود را خوشبخترين ها.

اينجا را آرمان شهر مي خوانند

جايي كه من هيچگاه نديده ام و هوايش را دارم.

پ ن: نمي دونم چرا احساس مي كنم چند كلمه ي اول را جايي شنيده ام. شايد هم فقط يك حس باشد.

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه سی ام بهمن 1387 توسط منا |

تمام شد

تمام شد

چشم هايت را فراموش مي كنم

 خنده هايت را به نهانخانه ي دلم مي سپارم

تا نبينم پريشان، تورا

تا نگويند افسون كردم، تورا

خود را در ميان روزمرگي هايم غرق مي كنم

تا ديگر ياد چشمهايت آزارم ندهد.

تا ديگر ...

 

نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387 توسط منا |
بن بست

فضا سنگين است

سكوت مي طلبد

نه حرفي،نه لبخندي،نه اشاره اي

هيچ،هيچ ديگر كارساز نيست

سكوت تنها راه است

و اشك

اشكهايي كه مي ريزد

 بدون آنكه خواسته باشي گريسته باشي

غمگيني شايد اين گريزگاهي براي فرار از سكوت باشد

بي گمان تو نبايد بخندي

تو نبايد حرف بزني

حرفها يك تله است براي ادامه

اما اينجا بن بست است.

نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387 توسط منا |
 

امروز آمدم تا بدترين مطلب و بي معنا ترين نوشته ام را كه نمي دانم از سر بي حوصلگي نوشتم يا به قول دوستم شيطان درونم  به من امر داد بنويسم  پاك كنم .

اما دو نظر برايم آمده بود كه اين كار را غير ممكن مي كرد.

متاسفانه اين مايه ي ننگ ثبت شد نه به دلخواهم.

نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیستم بهمن 1387 توسط منا |
اين روزها

باز همان حس رخوت و بی حوصلگی که گهگاهی به سراغم می آمد به سراغم آمده ،فکر کنم دیگر دنیا در حال تمام شدن است.

 البته برای من، نه برای دیگران زیرا که خیلی ها را این روز ها می بینم که دارند به آغازی دوباره لبخند می زنند همه ی سیاهی ها را پشت سر گذاشته اند رو به نور گام بر می دارند با کوله باری از امید.

 باور کنید دو عددش را خودم امروز با دو تا چشمام دیدم صحنه ی جالبی بود کاش یک دوربین داشتم و ازاین موقعیت که لبخند به لبم نشاند عکس می گرفتم(كاش حقيقت داشته باشد كه من هم حوشحال مي شوم).

فکر می کنم خیلی چیزها عوض شده یامی شود خیلی حرفها دیگر بوی کهنگی می دهد و خیلی حرفها هنوز تازگی خود را دارد .

بعضی اوقات به همه چیز حتی خودم و شعور خودم شک می کنم آدمي که تا دیروز عاشقانه دوستم داشت امروز دیدگاه دیگری دارد(البته به زعم من).

اين روز ها ديگر شهلاي دانشگاه هم با من مهربان شده و مي گويد عزيزم شال نپوش ديگه با آن حالت هميشگي نمي گويد خانم شال نپوش.نمي دانم روش كم شده يا كه به وضعيت من پي برده سعي دارد داغ رو دلم نگذارد

خبرهايي كه اين چند روزه مي شنوم خبرهاي جالبي نيست خودكشي ،بيماري،سرطان،فقط مرا از خودم نااميد كرد كه چقدر به نعمتهايم نا سپاسم.

حتي اين چند وقته خوابهاي عجيب و غريبي هم مي بينم خواب مي بينم نمره ي درسي كه ۴-۵ نمره تحقيقش را انجام ندادم ۲۰ شدم.

اين روز ها دلم هواي خيلي ها را مي كند دوستانم و كساني كه جلويم هستند اما از من فرسنگها دورند.

اميد كه فردا روز بهتري باشد.

 

نوشته شده در تاريخ شنبه نوزدهم بهمن 1387 توسط منا |
نمی دانم

و من همچنان در غم از دست رفتنش می سوزم

اشکهایم نمیریزد.

صورتم می خندد.

اما از درون می گریم.

نه برای او

برای خودم که

بی پناهتر از همیشه می مانم

به امید یافتن پناهگاهی

دوباره....

بارها و بارها...

نمی دانم این چه حس غریبی بود.

که یکباره آشفته ام کرد.

نوشته شده در تاريخ سه شنبه یکم بهمن 1387 توسط منا |
Blog Skin