چند خطي از سر دلتنگي...
گاهي اوقات شانه به شانه ميشويم
گاهي اوقات روبروي هم مينشينيم
حتي گاهي اوقات هم به هم نيم نگاهي مي اندازيم سلام وعليكي ميكنيم
ميدانم نمي داند چقدر دوستش دارم
مي دانم كه هيچ وقت نمي فهمد دوست دارم خنده ها و حرفهاي شيرينش را
مي دانم كه هيچوقت نخواهد فهميد مرا
كه چقدر نگرانش بودم و هستم
كه چقدر دوستش دارم و داشتم
هيچكس نخواهد فهميد...
نه او و نه هيچ كس ديگر...
هيچوقت نفهميده اند و من همچنان از اين دوست داشتن هاي پي در پي در عذاب مي مانم.
بي آنكه آرزويم
هميشه دوست داشته شدن
برآورده شود.
.....................................................................................
بارها و بارها زمين خورده ام
و بي آنكه نگاهي به پشت سرم يا اطرافم بيندازم بلند شدم
بلند شدم و به جلو حركت كرده ام،شايد به خيال خودم
هيچوقت نخواسته ام خودم را ببازم يا جا بزنم
نخواستم اما گاهي اوقات ميشود
چه ميشود كرد
اين هم طبيعت من است پيوسته افتادن و بلند شدن
شاد بودن و جان به كف رسيدن
يك لحظه فقط يك لحظه آرامش را مي خواهم
به دور از هر جنجالي
يك لحظه، فقط يك لحظه
از همان لحظاتي كه درزندگي زياد ديده ام
باز هم ميخواهم.
انتظار،انتظار،انتظار،....انتظار
چه ساكت و كور است اين انتظار
انتظار آمدن ،انتظار در آغوش كشيدن،انتظار بوئيدن وبوسيدن
مي آيد مي بوسدت،در آغوش مي كشدت،لبخند مي زند
چه پوچ است اين انتظار
لبخندهايش رنگ هميشه را ندارد
ديگر چشمهايش هنگام حرف زدن برق نمي زند
حرفهايش رنگ تكرار دارد نه آن تازگي هميشگي
ساعتها،روزها،ماهها
انتظار،انتظار و بازهم اتنظار
چه بي سبب است اين انتظار
گاهي شيرين و لذتبخش
گاهي تلخ و مايوس كننده
اما لحظه ي ديدار ...
آن لحظه اي نيست كه بايد باشد
بي رمق و طاقت فرساست
ديگر بوئي از محبت ندارد
همه چيز رنگ مي بازد ،گذشته،حال،آينده
و تو ناگهان در در دريايي از غم غرق مي شوي بي آنكه بداني
چه پوچ و وهم انگيز است اين انتظار...
