گوشه گوشه ي خونه جاي خاليشان را ميشود حس كرد مادركه هميشه منتظر بود براي آمدنمان و پدر كه لبخند به لب در را باز مي كرد حالا توي تاريكي بايد كليد بندازي و در راباز كني. نه مادري كه انتظارت را بكشد تا بيايي و كنارش بنشيني وازكنارش بودن لذت ببري و نه پدري كه با ورودت شروع مي شد حرفها ي هميشگي.
سه هفته اي ميشود كه جايشان خالي است هفته ي اول نفس كشيدن هم برايم سخت بود ،تنها در خانه ماندن برايم عذابي بود و مدام ياد مادر مي افتادم كه چه روزهايي كه تنها در خانه ماند و دلش گرفت و انتظار كشيد انتظار آمدن همدمي و همنوايي.
كم كم عادت كردم نه به نبودنشان به انتظار به آمدنشان، دوست دارم همه چيزبراي آمدنشان خوب باشد دوست دارم زندگيمان بهتر از قبل شود سراسر از آرامش و اميد وسلامتي.
ديگر نمي خواهم شب امتحان نگراني هايم و اضطرابهايم را براي مادر بگويم ديگر نمي خواهم كوچكترين ناراحتي در دلشان ايجاد كنم مي خواهم خوب باشم بهتر از آنكه بودم وهستم.
يك ماه نبودنشان نه اينكه بگويم بزرگم كرد نه،چون بزرگ شدن به اين راحتي نيست اما چيزهايي ديدم و شنيدم كه شايد نو بود براي منكه هميشه دلگرم بودم به بودنشان.
دوست دارم همه چيز به خوبي و خوشي باشه.
انگار زلزله اومده بود ،اومده بود و هم چيز رو با خودش برده بود .من شده بودم يه مناي ديگه حرفهايي مي زدم كه خودمم تعجب مي كردم نمي دونستم چه جوري اين تركيبها رو تو ذهنم جفت و جور مي كردم و بعداز دهنم مي يومد بيرون. پيوسته حرف مي زدم.
ديگه موقع حرف زدن بغض نكردم فقط يه بار وقتي گفتم من شما رو دوست دارم مي خواستم گريه كنم كه نكردم.
اونم شده بود يه آدم ديگه ديگه از اون خنده هاي پيوسته خبري نبود انگار دلش سنگ شده بود با من .ديگه منو دوست نداشت و من بهترين دوستش نبودم حالا يه بهتر از منو، شيرينتر از منو پيدا كرده بود سرد بود و بي روح.
تقصير خودم بود خيلي سهل انگاري كرده بودم، بي منطق شده بودم و فراموش كرده بودم كجا زندگي مي كنم رو زمين نه تو آسمونا.
گاهي اوقات از خودم حرصم مي گيره وقتي بي فكرعمل مي كنم و بعد غصه مي خورم.
آخرش وقتي خنديد خيالم راحت شد كه بابا اين همون آدم فقط حالا يه چيزايي تغييركرده كه تو بايد خواسته يا ناخواسته بپذيري.
حالا ديگه فكر مي كنم ديگه به اون روزا بر نمي گردم اون روزايي كه خيلي ساده از كنارش گذشتم و حتي به پشتمم نگاه نكردم.
فكر كنم حالا يه خورده دير شده براي به خود اومدن نمي دونم چي شد كه همه چي خراب شد.
شايد...
اين تحقيق تاريخ روزنامه نگاري هم شده براي ما قوز بالا قوز به كجاها كه سرك نكشيديم و حالا بايد به مركز مطالعات خاورميانه بروم خدا كنه ديگه از اينجا دست خالي بر نگردم .
بلوار كشاورز خيابان وصال،نه خير انگار مركز مطالعات خاورميانه آب شده رفته تو زمين، مي رم از نگهبان بيمارستان مي پرسم :ببخشيد مي دونيد مركز... كجاست؟ يك كلام:نه. آقايي كه كنارش وايساده وقتي دارم دور مي شم جمله اي بس در خور تفكر ميگه زنگ بزن به ۱۱۸. اول به نظرم مسخره مياد با تعجب مي گم:۱۱۸.بعد كه به سمت پايين راه مي افتم به نظرم فكر عاقلانه اي مياد با كلي نااميدي از توي كيفم يه سكه پيدا مي كنم و مي گيرم.
خيابان نادري ــ بالاخره موفق شدم دارم خواب مي بينم روبروي مركز مطالعات وايسادم مي رم داخل آقايي كه جاي پدر بزرگم حساب مي شه در جايگاه نگهبان قرار گرفته.
ــ سلام. ببخشيد آقاي احمدي هستن .من مي خواستم در مورد روزنامه هاي اسرائيل سوال كنم
ــ سلام .آقاي احمدي كه استاد دانشگاهه الان نمياد بعد از ظهر مياد.
بالاخره بعد از چند جمله اي گفتگو مي فهمم كه بايد برم كتابخانه ،از پله ها بالا مي رم دستم رو مي ذارم رو دستگيره نه خير انگار در بسته است پس چرا آقاي نگهبان گفت برو كتابخانه؟از پنجره سرك مي كشم پرده ها كاملا كشيده است .به در مي زنم يه بار دوبار نه نيستن و دوباره تلاش مي كنم تا در رو باز كنم شايد از اين در ايي كه به سختي وا ميشه آهان داره باز مي شه .
در كه باز ميشه از تعجب شاخ در ميارم يه آدم ،يه مرد افتاده جلوي در، دراز به دراز پاهاش جلوي درو گرفته.
چه كار كنم اگه مرده باشه نيفته گردن من؟ بذار برم و به هيچكي هيچي نگم .
چشمش رو به هم مي زنه .نكنه خوابيده آخه آدم عاقل؟ آدم اينجوري مي خوابه يه خورده فكرت رو به كار بنداز .
از پله ها مي رم پايين تا وسطاي راه هنوز با خودم در گيرم كه بگم يا نگم مي رسم دم نگهباني.
ـــ آقا يه آقايي افتاده پشت در...
ـــواي حالش بد شده...
و اينم از آخرين مراحل تحقيق ما،
دقاقي بعد ــ آقاي نگهبان با مهرباني مي گه: ديدي كه اين حالش بد شده اون يكي مسئول كتابخانه هم تا ظهر نمياد برو شنبه بيا.
ـولي شنبه ديگه كار از كار گذشته روز كنفرانسمونه.
پ ن:اگه كسي تحقيق تاريخ روزنامه نگاري داره به اينجا مراجعه كنه فكر كنم بتونن كمك كنن.
