ديگه داشت آخرين نفسهاشو مي كشيد . روي زمين دراز كشيده بود و پتو رو تا خرخره اش بالا كشيده بود . دست و پاهاش بي حس شده بود .حالا تو اين لحظات آخر تنها كاري كه مي تونست بكنه اين بود كه به سقف خونه اش زل بزنه. چقدر تنها بود كاش توي اين لحظات آخر كسي بود كه بدرقه اش كنه. چقدر بد بود كه مجبور بود اينطور در سكوت از همه چيز خداحافظي كنه . درسته هيچوقت، اونطور كه بايد خوشبخت نبود و احساس خوشبختي نكرده بود. حتي گاهي اوقات هم آرزوي اين لحظه رو كرده بود. اما حالا تو اين لحظه، از اين همه بدبختي هم نمي تونست دل بكنه.
اين چه خره اي بود كه به جونش افتاده بود. اميد؟ اونم تو اين لحظه هاي پاياني .حالا احساس مي كرد كه مي تونه خوشبخت باشه. به سختي بين روزاي زندگيش رو جست و جو مي كرد تا دلخوشي هاش رو پيدا كنه .
چهره ي مادرش رو از لا به لاي عكسهاي رنگ و رو رفته به خاطر مي آورد چقدر مهربون به دوربين زل زده بود انگار مي دونست چند وقت ديگه قراره تنها خاطره ي فرزندش باشه. خيلي زود از دستش داده بود اينقدر زود كه چهره اش رو فقط از روي همون تنها عكس مي تونست تجسم كنه چقدر سخت بودكه توي اولين سالهاي زندگيش مجبو ر بود رو پايهاي خودش وايسه.
پدرش اونقدرخسته وشكسته بود كه حوصله ي سر و كله زدن با او رو نداشت. فقط صبح به صبح مي رفت سر كارو، تو ي اين مدت اونو مي سپرد دست خانم همسايه، تا غروب كه برگرده. تنها دلخوشي اش توي اين روزا بازي كردن با دختر همسايه بود كه بد جوري به هم اخت گرفته بودند.
وقتي اون روزي روكه داشتن از اونجا اسباب كشي مي كردن رو به خاطر آورد نا خوداگاه اشك تو چشماش جمع شد .
چقدر خسته بود دوست داشت بخوابه اما مي ترسيد، مي ترسيد بخوابه و ديگه بلند نشه.
هميشه وقتي بچه بود دوست داشت بزرگ بشه به اين آرزوش هم رسيد اما اون روز كه احساس كرد بزرگ شده زياد خوشحال نبود چون تنها پشتيبانش رو، پدرش رو از دست داده بود حالا قدرش رو مي دونست كاش يه ساله ديگه زنده مي موند اون موقع شايد مي تونست خوشبختي رو با پدرش تجربه كنه اما نمي شد اون رفته بود و تنهاش گذاشته بود با همه ي سختي ها.
حالا ديگه واقعا تنهاي تنها شده بود . نه همكلامي نه همصدايي ...
چند سالي كه گذشت تصميم گرفت ازدواج كنه هميشه وقتي اين كلمه به ذهنش مي اومد ياد دختر همسايه مي افتاد كاش هنوز تو اون محله بودن حتما خيلي خوشگل شده بود دختر آروم و مهربوني بود .
يه بار هم حتي به محله ي قبليشون سر زد اما اثري از اون خونه هاي قديمي نبود انگار تموم خاطراتش بين اون ساختموناي بلند گم شده بود.
فايده نداشت ديگه بايدا زدواج مي كرد خيلي تنها بود ديگه تحمل اين بي كسي رو نداشت دوست داشت ازدواج كنه و بچه دار بشه و صاحب سر وهمسر بشه .
شايد زنش اولين دختري بود كه به قصد ازدواج ديدش خيلي هم زود ازدواجشون سر گرفت حالا ديگه اين احساسو داشت كه مي تونه خوشبخت بشه زندگي خوبي داشتن. دو سه سالي از زندگيشون گذشته بود كه تصميم گرفتن بچه دار بشن .زنش باردارشده بود ديگه داشت پدر مي شد و از اين بابت واقعا خوشحال بود .
يه روز كه از سر كار برگشته بود ديد زنش نيست . به خانواده ي زنش خبر داد اونا هم بي اطلاع بودن خيلي نگران بود سابقه نداشت بدون اطلاع اون بذاره بره بيرون. همه جا رو دنبالش گشت اما نبود كه نبود تا چند سالي كارش شده بود مثل ديوونه ها زل زدن به در . هيچوقت باور نكرد كه خانواده ي زنش از رفتن زنش بي خبر بودن اما هيچجوره دستش به هيچ جا بند نبود. هيچوقت نفهميد چرا زنش تو اون روز لعنتي گذاشت و رفت شايد...
حالا ديگه سالها از اون روزا مي گذشت و ذهنش خسته تر از اوني بود كه بخواد در مورد علت اين موضوع فكر كنه .
بالشش خيس خيس بود . چه خوب مي شد تو اين لحظه ي آخر مي تونست بچه اش رو بغل بگيره حالا حتما خيلي بزرگ شده بود و برا خودش جواني شده بود شايدم اصلا بچه اي در كار نبود.
ديگه پلكهاش يواش يواش داشت گرم مي شد ...
يعني داشت مي مرد چه خوب مي شد مي تونست از سر جاش بلند شه گلويي تازه كنه اما نه پاهاش ديگه رمق نداشت پتو رو كشيد رو سرش و چشماشو بست...
لحظه ها ،دقایق ،ساعتها،روزها از پی هم می گذرد. گاهی ناامید و غمگین گاهی شاد و سرشار ،سرشار از تمام خوبی ها.
گاهی بی علت غصه می خوریم و وجودمان را بیهوده می پنداریم . گاهی از غم رها میشویم می خواهیم یک شبه ره صد ساله رویم ،به همه ی خواسته هایمان برسیم .
گاهی فکر می کنیم نزد همه محبوبیم از این بابت به خودمان می بالیم هر نظری می دهیم پذیرفته می شود هر چه می نویسیم تعریف و تمجید مشود خلاصه هر اتفاقی که می افتد بر وفق مراد است و بس. آن موقع حتی زحمت نمی کشیم و از خودمان نمی پرسیم چرا اینگونه است مگر من چه کرده ام مگر من که هستم .اما امان از گاهی اوقات که مدام از خودمان می پرسیم اصلا برای چه به دنیا آمدم فلسفه ی وجودیم چیست حالا اگه من نبودم نمی شد حالا نمی شه به جای من یکی باشه یا حداقل من یک من دیگر باشم با همه ی خصوصیات متفاوت...
چقدر بد است که از یک لحظه ی بعد از خودمان خبر نداریم و شاید هم خوب است. بد برای اینکه نمی دانیم آیا این شادی پایدار است ،آیا این غم می رود آیا الان باید به حال دیگران غبطه خورم یا نه یک لحظه ی خودم صد درجه بهتر از دیگران است. و خوب از این نظر که نمی دانیم یک لحظه ی بعد قرار است تمام دنیا روی سرمان خراب شود و غم عالم روی سرمان هوار شود حداقل همان یک لحظه را شادیم.
چه خوب می شد اگر غم ،پلیدی ،زشتی،حسرت،آه و فغان به زندگیمان راه نداشت چه خوب می شد اگر تمام لحظه ها یکدست بود ، شاد و بی دغدغه
راستی ما که هستیم؟ چه می شود که این گونه می شود ؟قرار است چه بشویم؟
