تبليغاتX
ماه نو
ماه نو
آرزوهاي من

يك عمر با روياهايم  زندگي كردم يك عمر هر شب وقتي ميرفتم بخوابم  تا سرم رو مي ذاشتم رو بالش كلي فكر و خيال به سرم ميزد درباره ي آينده درباره ي آرزوهام خودم رو تو روياهام اونجوري كه دوست داشتم تصور مي كردم اون موقع ها شايد اونقدر برام مهم نبود كه اوني بشم كه تو روياهام مي بينم اون موقع همون تصور كردن برام لذتبخش و كافي بود .

يك عمر به خيال خودم عاشقانه زيستم و همين كلي برام افتخار بود كه هر روز عاشقتر و عاشقتر مي شدم هر روز بيشتر از روز قبل از همه چي لذت مي بردم وقتي گاهي اوقات كه سرشار از شادي مي شدم رو به ياد مي يارم حاضرم تمام عمرم رو بدم تا به ۴ سال قبل بر گردم آنموقع كه سر شار از اشتياق بودم اشتياق براي يافتن اونچه كه فكر مي كردم تمام خوشبختي دنيا تو اون نهفته است .

 اما حالا حالا كه به خيال خودم اسير سكون  و روزمرگي شدم حالا كه احساس مي كنم ديگه اوني نيستم كه بودم و چقدر سخته به اونجا بر گشتن فكر مي كنم شايد يه جاي كارو اشتباه رفتم اگه از همون زمانهايي كه اين رخوت داشت منو آلوده ي خودش مي كرد نبايد طريق بي ارادگي پيش مي گرفتم بايد بلند مي شدم و به خودم نهيب مي زدم با اينكه هر وقت ماهي رو از آب بگيري تازه است اما گاهي اوقات فكر مي كنم ديگه ماهي آرزوهام داره آخرين نفس هاش رو مي كشه

اما با اين حال مي دونم نبايد جازد و منم نمي خوام جا بزنم چون شايد يه موقعي آرزوي همين لحظه ها رو بكنم شايدم زيادي بهونه گير شدم. به هر حال بايد زيست اونم به بهترين نحو ممكن.

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387 توسط منا |
ذهن كجرو من

نمي دونم تا حال شده احساس كني دنيا رو سرت خراب شده و هيچ راهي برا فرار نداري، نمي دونم تا حالا شده احساس كني كه زندگيت مثل يه منجلاب شده  كه مجبوري فقط توش دست و پا بزني نمي دونم تا حالا شده همه چيزو تموم شده بدوني اونم به خاطر يه سري افكارپوچ و واهي .

اونوقته هر وقت مياي يه كاري بكني يه چيزي بنويسي حتي يه چيزي بخوني نمي توني. يا خوشبينانش رو بگم اونوقت كه اگه بهت واقعا ثابت بشه كه فكرات درست نبوده انگار دنيا رو بهت دادن و مي خواي همه كاري بكني و همه چيزي بخوني و يه عالمه از شاديات بگي آخر سر هم بال در بياري و پرواز كني .

اما خدا نكنه، خدا نكنه، دوباره يه گره ديگه تو ذهن وا موندت پيدا بشه اون وقته كه روز از نو روزي از نو دوباره شروع مي كني به غصه خوردن كه با با من ازاولشم شانس نداشتم دنيا يه لحظه شادي رو به اين دل زخم خورده ي من  نديده و از حرفا .

 اون موقع است كه اگه بشيني يه ذره فقط يه ذره فكر كني مي بيني اين همه بدبختي و مشكلات فقط به يه علت مي تونه باشه اونم به خاطر وجود ذهن كجروي تو، اون وقته كه مي گي پس خوشحالي من دست خودم و من همه جوره مي تونم خوشبخت باشم نه نياز به اثتبات كسي دارم نه چيزي.

 اونوقته كه دوباره بال پرواز مي گيري اما خوش خيال نباش فكرنكنم اين وضعيت دوام چنداني بياره چون مسئله اساسيه و اشكال از ذهن كجرو من و تو البته اگه توام مثل من باشي كه خدا نكنه.                                                  

نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و سوم شهریور 1387 توسط منا |
 

 در تحريريه

هر كس مشغول كاري است يكي به فكر گل است و يكي به فكر محيط زيست ،يكي از دستفروشان مي گويد و آن يكي از قاتل نوجواني كه حالا 22 ساله شده و مي خواهند اعدامش كنند .دبير سرويس به همه رسيدگي مي كند .امور را رتق و فتق مي دهد،پيشنهاد مي دهد و كارها را دنبال مي كند .

عده اي نمي دانم براي بازديد آمدند يا كار ديگر، به هر حال، زود آمدند و زود هم رفتند .

روزنامه ها را زير و رو مي كنم اكثرا  مطلب  جالبي ندارد بجز" اعتماد ملي  " ، فكري به ذهنم مي رسد .  تيتر هاي جالب را بر مي دارم و مي نويسم .بيشتر شان بيش ازسه يا چهار تيتر جالب ندارد.اين هم تمام مي شود . هر چه روزنامه دم دستم بود را زيرو رو كردم حالا حوصله ام حسابي سر رفته . خانمي كه من سر جايش نشسته ام آمد . وقتي ديد من سر جايش نشسته ام تعجب كرد و رفت جاي ديگري نشست.

نمي دانم تا كي اينجا هستم ولي فعلا كه كاري ندارم جز خواندن روزنامه و البته ديد زدن اطراف كه اين ميز هاي بلند هم اجازه نمي دهد درست همه جا را ببينم . گاهي سر مي كشم تا چهره ها را ببينم اما دوباره سرم را پايين مي آورم چون جز مقنعه  هاي مشكي چيز ديگري نمي بينم .

از آسمان و زمين خبر مي بارد .آمار كودكان خياباني هم دو برابر مي شود .

انگار حسابي سرما خورده ام بهتر از اين نمي شد. دختري كه كنارم نشسته است مي پرسد: بخصوص را جدا مي نويسند يا سر هم؟  آقايي جواب مي دهد: جدا .مي خواهم بگويم سر هم ، چون يك قيد است اما نمي گويم .

دوباره مي پرسدجستجو را جدا مي نويسند يا سر هم ؟ اين بار مي شنود جست" و" جو. دوباره مي خواهم بگويم نخير سر هم است، كه ابندفعه هم سكوت مي كنم و چيزي نمي گويم. اين نيز مي گذرد.

آنقدر به ساعت نگاه كردم ديگه حسابي كلافه شدم . اين ميز ها هم معضلي شده براي من فكر كنم تب كرده ام احساس مي كنم داغ شدم دوباره مي روم و از آقاي دبير تحريريه سراغ ايرادات گزارشم را مي گيرم اما مي گويد فردا به شما مي گويم با خودم مي گويم يعني اينقدر ايراد داشت؟ كمي اين پاو اون پا مي كنم بعد به آقاي دبير سرويس مي گويم مي تونم برم مي گويد: به سلامت برو . من هم كه وسايلم را جمع كرده ام بلند مي شوم و مي روم.

نوشته شده در تاريخ شنبه نهم شهریور 1387 توسط منا |
Blog Skin