آرام بود،آرامتر از هميشه ،پلكهايش را آرام روي هم گذاشته بود و بي گمان خواب بود. حالا كه خواب بود خيلي زيبا تر و دوست داشتني تر به نظر مي رسيد .انگارتمام عمرش همينطور آرام بوده انگار نه انگار كه همين يك ساعت پيش كلي داد و بيداد كرد بعد هم گريه كرد ،آخر سر هم به حالت قهر آمد توي اتاق در را پيش كرد . من هم اول ترسيدم برم توي اتاق بعدكه كمي فكر كردم ديدم نبايد بترسم حتما يه چيزي شده بود كه انقدر بي صبري مي كرد آخه او پيش از اين ،اينطور نبود هميشه آرام بود و صبور . لبخندش از روي لبهايش محو نمي شد . هميشه شوخي مي كرد و مي گفت و مي خنديد حتي اگر من هم دلخور بودم اينقدر حرف مي زد و مي خنديد تا مرا سر شوق آورد نه اينكه با من اينطور باشه با همه همينطور بود. اما نميدانم اين چند وقته چه اش شده بود كه دائم ناراحت بود امروزم كه به كل زد به سيم آخر .
در اتاق را باز كردم داخل شدم وقتي چهره ي معصومش را ديدم كه خوابيده همه ي ناراحتي هام از بين رفت . بي رو انداز خوابيده بود .پتويي رويش انداختم مي خواستم گونه اش را ببوسم اما دلم نيامد ترسيدم بيدار شود در را آرام پيش كردم و رفتم.
همه ي ماجرا همين بود
قضيه درست از جايي شروع شد كه من و مرضيه تصميم گرفتيم اين تابستان را بيكار نمانيم و به روزنامه اي براي گذراندن كارورزيمان برويم . همين شد كه يك روز از صبح دوره افتاديم توي خيابونها و به چند روزنامه سر زديم همه ي آنها حرفشان يكي بود " ما نه كارورز مي خواهيم ،نه همكار،خودمان هم زيادييم ." ديگه يواش يواش داشتيم نااميد مي شديم كه به يك هفته نامه رسيديم ،رفتيم تو و خوشبختانه توانستيم با سردبيرش صحبت كنيم و او از ما مهلت خواست تا ازمدير مسئولشون كسب تكليف كنه . ما هم قرار شد برويم دانشگاه وبرگه ي كارورزيمان را بگيريم . چشمتان روز بد نبينه ،ما يك روز از صبح تا ۴ بعدازظهر توي دانشگاه علاف شديم تا بالاخره موفق شديم برگه اي با عنوان كارورزي بگيريم (البته ما اولين نفرايي بوديم كه كارورزي رو به عنوان واحد درسي مي گرفتيم .) و گرفتن برگه ي كارورزي همزمان شد با خبردار شدن از موافقت مدير مسئول هفته نامه .
سرتون رو درد نيارم ما دوباره به هفته نامه ي مذكور رفتيم و برگه ي كارورزيمان را تحويل داديم .سردبير هم گفت فقط بايد منتظر طي يكسري مراحل اداري شويم و اين موضوع حدود يك هفته اي طول مي كشد و خودشان به ما خبر مي دهند .
ما هم رفتيم با خيال راحت به خانه مان به اميد روزي كه به ما خبر دهند و پيش خودمان كلي خوشحال بويم كه بالا خره يك جايي پيدا كرديم و از اين سر گرداني نجات پيدا كرديم . يك هفته اي منتظر مانديم اما خبري نشد كه نشد، من هم چون مسافر بودم زياد پي اش را نگرفتم گفتم از مسافرت كه بر گردم يك سري به هفته نامه مي زنيم .بالاخره وقتي از مسافرت برگشتم در نهايت تعجب خبر دار شدم كه سردبير هفته نامه عوض شده و بعدا فهميدم كه به كل هفته نامه هم بسته شده و به جايش روزنامه اي باز شده است.
بله اين بود كل ماجرا و حالا ما تصميم گرفتيم دوباره به هفته نامه سر بزنيم و اگر آنجا ما را رد كردند دوباره از نو شروع كنيم ،دوره بيفتيم و دنبال جاي مناسبي بگرديم.
