در خواب ديدم تو را...
تو را در خواب ديدم. خيلي وقت بود كه نديده بودمت و دلم برايت تنگ شده بود و خيلي سوال داشتم كه از تو بپرسم. از تو پر سيدم ،تمام آنچه در واقعيت نتوانسته بودم از تو بپرسم . پرسيدم:به چه قيمتي همه چيز را به جان خريدي ؟ چرا زندان رفتن را تحمل كردي ؟ چرا مثل خيلي ها سر درست ننشستي؟ چرا مادر را چشم به راه گذاشتي؟چرا...؟
و تو گفتي :كه مي خواستم مثل بقيه باشم اما نمي توانستم.درس مي خواندم اما به ياد بي عدالتي ها بودم ؟ مي خنديدم اما از درون داغون بودم نمي توانستم در مقابل اين همه خفقان و ظلم سكوت كنم چون ياد گرفته بودم آزاده باشم حتي به قيمت مرگ. ياد گرفته بودم مردمم و ميهنم را دوست بدارم و نگذارم به ايشان ظلم شود.
گفتم : آخر به چه قيمتي ؟ به قيمت از دست دادن همه چيز حتي زندگيت آخر مگر تو نمي توانستي كمي با احتياط تر حركت كني؟ مثل همه ي ما صبر كني؟
گفتي : تا كي؟ بالاخره دير و زود داشت ،اما سوخت و سوز نداشت . همه ي ماروزي به اين راه مي رويم بالاخره حلقه هاي زنجيره تك تك تكميل مي شود. البته هر كس به نحوي و شكلي متفاوت به اين راه مي رود.
گفتم: قبول كن كه بي كله رفتي جلو و خيلي كارهايت بي فايده بود و فقط به ضررت تمام شد.
گفتي :شايد الان نتيجه ندهد اما اميد دارم كه بعدها نتيجه اش را ببينيم.
گفتم:مطمئني روزي كارهايت نتيجه ميدهد ؟
گفتي:نمي دانم ؛ اميد وارم .
و گفتي از غم هايت از اينكه دوست نداشتي اوضاع اينگونه باشد گفتي :كاش ما هم همه در كنار هم بوديم و به هم اعتماد داشتيم . گفتي كه مي داني روزي همه چيز همانطور مي شود كه بايد باشد و مي خواستي ،آنقدر گفتي و گفتي تا...
كاش تو را در خواب ديده بودم كاش...
