تبليغاتX
ماه نو
ماه نو
هر لحظه،هر روز

هر روز شايد هم هر لحظه به اين اتاقك تنگ و تاريك سرك مي كشم تا شايد نامه اي ،نوشته اي يا حتي خاطره اي از تو بيابم اما امروز هم مثل چند ماه اخير از تو هيچ خبري نبود فقط توانستم خاطرات گذشته را مرور كنم و لبخند هايت را ،صحبت كردنت را ،به آرامش دعوت كردنت را در روز هاي طوفاني.... به خاطر بياورم راستش مثل هميشه نه آمدنت آن آمدني بود كه فكر مي كردم نه رفتنت همه چيز يكهويي و غير منتظره بود آن زمان كه آمدي باورت نكردم  و آن زمان كه بي رحمانه رفتي فقط توانستم مات زده رد پايت را و خاطره هايت را بنگرم و حالا پس از روزها كه از اين خواب وحشتناك ميگذرد و تازه چند روزي است بيدار شده ام به هر دري زده ام تا دوباره به هر نحوي شده بيابمت اما گذشته بر نمي گردد تو هستي اما نه در كنار من ،نه به خاطر من بلكه با دغدغه هاي هميشگي خودت درست مثل هميشه كه از من  بي اطلاع بودي وشايد من فقط دلم را خوش مي كردم يا به قول دوستم تو را بالا مي بردم اما نه ....

نوشته شده در تاريخ سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387 توسط منا |
 

پس از ناامیدی

آن هنگام که ناامیدی بر تمام روح وجسمم غلبه کرده بود آن زمان که برای تکه تکه های روحم از درون می گریستم ودم بر نمی آوردم (البته به ظاهر وگرنه با خدایم شکایت ها داشتم ) .

بله آن زمان هرگز فکر نمی کردم که روزی فارغ از تمام مشکلات بخندم . البته این به معنای تمام شدن مشکلات نیست بلکه به معنای بزرگ شدن من است چون بعد از آن روز ها دانستم به هیچ شاد بودنی نمی توان اعتماد کرد و از هیچ غمی نباید خود را باخت آری مشکلات کما کان ادامه دارد تا مرگ آدمی سر رسد و خوشی هایی نیز هست شاید این کلمات وجملات شعار گونه باشداما متاسفانه یا خوشبختانه این ها عین واقعیت هایی است که من آنها را با تمام وجودم تجربه کردم شاید امروز خوب باشد اما فردایی هست که بر وفق مراد من نیست و روزی دگر هست که من ازشادی در پوست خود نمی گنجم وتنها راه در این اوقات صبر است که امید دارم همواره بامن باشد و دیگران.

نوشته شده در تاريخ جمعه بیستم اردیبهشت 1387 توسط منا |
 شعر تیتراژ پایانی سریال مدار صفر درجه

نمی دونم سریال مدار صفر درجه یادتون هست یا نه،این سریال سال ۸۵ از شبکه ی یک پخش شد که کارگردانشم حسن فتحی بود وبازیگرانی مثل شهاب حسینی و رویا تیمو ریان و ... در اون بازی می کردند سریال از مضمونی تاریخی و رمانتیک بر خوردار بود و به نظر من یکی از کارهای خوب تلویزیون در سالهای اخیر به حساب میاد به هر حال وقتی به طور اتفاقی همین چند وقت پیش متن چاپی شعر تیتراژ پایانی سریال به دستم رسید شاید نه به خاطر تعلق خاطر به سریال بلکه به صرف زیبا بودن شعر تصمیم گرفتم اون رو توی وبلاگم بنویسم.

 

وقتی گریبان عدم با دست خلقت می درید

وقتی ابد ناز تو را پیش از ازل می آفرید

وقتی زمین ناز تو را در آسمان ها می کشید

وقتی عطش طعم تو را با اشک هایم می چشید

من عاشق چشمت شدم نه عقل بود ونه دلی

چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی

یک آن شد این عاشق شدن دنیا همان یک لحظه بود

آن دم که چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود

وقتی که من عاشق شدم شیطان به نامم سجده کرد

آدم زمینی تر شد وعالم به آدم سجده کرد

من بودم و چشمان تو نه آتشی و نه گلی

چیزی نمی دانم از این دیوانگی وعاقلی.... 

شاعر:افشین یداللهی

پ ن:احساس می کنم شعر ادامه هم داشت ولی تا همین قسمتش به دستم رسیده بود.

نوشته شده در تاريخ شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387 توسط منا |
امید

تمام بدنم درد میکنه،از سر تا پا،انگار که قلبم داره ازدرون متلاشی می شه ، معده ام داره سوراخ می شه،سرم هم داره میترکه از درد، گرمای اشک را روی گونه هایم احساس می کنم.نه دیگه نمی تونم راه برم باید همینجا بنشینم. مردم با عجله از کنارم می گذرند،بدون هیچ توجهی،مرا بگو که فکر می کردم همه ی عالم و آدم دارن برام گریه می کنن.

روی پله ای می نشینم چشمهایم را روی هم می گذارم ،نفس عمیقی میکشم. رخوت رو توی پاهام هنوز احساس می کنم .نه دیگر نمی توانم.از همه چیز و همه کس بریدم،حتی از خودم، مدام به خودم می گویم باید بتونی. سخته اما ممکنه. یاد تمام غصه هام می افتم ... خدایا چرا این طوری شدم؟ یعنی دیگه تموم شد دیگه کمکم نمی کنی ؟ اون همه امید وآرزو چی شد؟  ....  امید؟،یاد اون روزی میافتم که مدیر مدرسه مون گفت :نا امیدی از خدا کفره،چشم هام را باز می کنم، به زحمت روی پاهام می ایستم، باید بتونم. 

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387 توسط منا |
Blog Skin