تبليغاتX
ماه نو
ماه نو
دعوت به یک بازی...

راستش من از طرف دوستم مژگان به یک بازی دعوت شدم و این بازی از این قراره که باید  ۱۰  مورد اعم از شیئ یا شخص یا هر چیز دیگر که فکر میکنید بدتون میاد را نام ببریید...

۱ـ از انتظار کشیدن توی سایت برای اینکه نوبت من سر برسه.

۲ـ از به زور سوار شدن تو اتوبوس.

۳ـ از ترافیک راه خانه تا دانشکده مخصوصا وقتی کلاسم دیر شده.

۴ـ از جو دانشگاه وقتی بی اعتمادی توش موج میزنه.

۵ـ از رفتار آدمایی که ندیده و نشناخته به راحتی در مورد دیگران قضاوت میکنن.

۶ـ از نا تمام ماندن یک کتاب که شروع به خوندنش کردم.

۷ـ از کلاسهایی که مدام باید سرش خمیازه بکشم.

۸- از به زور نوشتن یا شعر گفتن.

۹ـ از تعطیلات وقتی کسل کننده میشه.

۱۰ـ از  تمام روزها و خاطرات تلخم. 

حالا منم به روش مژگان یا بازی، دوستانم ،نرگس ،طیبه ،شیما و سلیمان محمدی را به این بازی دعوت میکنم.

پ ن:راستش اصلا فکر نمی کردم هم خودم و هم بازی فوق اینقدر طرفدار داشته باشیم

پ ن:فهمیدم مشکل کار کجاست این بازی انگار زیادی لوس بود.

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387 توسط منا |
از آغاز تا کنون...

زندگی ام را مرور کردم .به دنیا آمدن،از آن هیچ به یاد ندارم .و تقریبا از آنجایی به یاد دارم که۴ـ۳ بودم شاد بودم وآزاد،آرام تر از همیشه، می دویدم،بازی می کردم و بی خبر از همه جا بودم.

وقتی به مدرسه رفتم احساس ترس را تجربه کردم. ترس از دوری از مادر،ترس از تنها بودن و بعد از آن بود که شاید این ترس در تمام لحظه های زندگی ام همراهم بود .سالهای دبستان شاید سالهای دل انگیزی نبود اما خاطره ای است از دوران بی خبری، نمی توان آن را نادیده گرفت .

وقتی به دوران نو جوانی نزدیک شدم در مدرسه یاد گرفتم که باید خوب باشم و اهداف زیبایی برای زندگی ام داشته باشم شاید این دوران دوران طلایی زندگی ام بود.همراه با معلم یا معلم هایی دوست داشتنی ،که من را به آینده ام امیدوار کردند .

دوران دبیرستان شاید همان لحظه هایی بود که همیشه منتظرش بودم ،سرشار از شور وشعور،شور جوانی وشعوری که آن را مدیون معلم هایی هستم که برایم از دنیا می گفتند. و در سال آخر معلمی داشتم که یکی از بهترین ها بود وقتی شعر می خواند تمام لذت های زندگی را نصیبم می کرد و وقتی درس می داد یا حرف می زد من سرشار از  عشق می شدم عشق به بودن و ماندن.

و حالا در این سالهای دوری ،دوری از تمام آنچه که دوست داشتم باشم و داشته باشم و دوری از تمام آنچه داشتم ، دلم نمی خواهد از چیزی بگویم جز غم ، دیگر نه از آن آرامش خبری است نه از آن اهداف زیبا ،شاید تمام وجودم سرشار از ترس شده است ،ترس از حال وآینده،آینده ای نامعلوم....

پ ن:بعد از نوشتن این متن احساس کردم  در بعضی جاها لحنش شبیه دیالوگ های سریال روزگار قریب شد با اینکه نا خود آگاه بو د ولی دوست داشتم بگویم.

نوشته شده در تاريخ جمعه شانزدهم فروردین 1387 توسط منا |
Blog Skin