چهارشنبه وقتی از خانه بیرون آمدم و بارش زیبای برف و برف های جمع شده روی زمین رادیدم ناخودآگاه به دوران به کودکی ام رفتم به آن موقع که بارش برف چقدر شادی بخش بود و به آن موقع که با بچه ها توی حیاط خانمان آدم برفی می ساختیم به آن موقع که توی برف ها لیز خوردم ولی وقتی به مدرسه رسیدم حسابی به این موضوع خندیدیم و از شانس من معلممان هم نیامد...
یادش بخیر همیشه بارش برف بهانه ای می شد برای شاد بودنمان وسرمای زمستان غم های یخ زده توی قلب های کوچکمان را می شست.
وقتی موقع برگشتن از دانشگاه بیرون آمدیم ورفتیم توی پارک روبروی دانشگاه و با بچه ها برف بازی کردیم شادی آن دوران برایم تداعی شد لحظاتی هر چند کوتاه لبخند کودکانه ای روی لب های همه مان نقش بست.
آخر ترم...
دیگه نزدیک آخر ترم شده وخیلی از بچه ها در تکاپو هستند. یکسری از بچه ها به دنبال کپی کردن جزوه هایی که در طول ترم ننوشته اند جلوی انتشارات صف کشیده اند. یکسری دیگه به دنبال استادها هستند، تا بلکه از یک یا دو جلسه غیبتشون صرف نظر کنند وخیلی از اونها هم توی کتابخانه جمع می شوند که اینها به دو دسته تقسیم می شوندکه یک دسته شون صرفاً به خاطر هوای سرد بیرون وبرای گپ زدن با دوستانشون توی کتابخانه نشسته اند که ممکنه با تذکر مسئولین مواجه بشوند ودسته ی دیگشون به دنبال ارتقاء سطح علمیشون در حال خوندن روزنامه یا درس هایی که در طول ترم خوندن یا نخوندن هستند ....حالا منم که بین این همه آدم دائم دور خودم می چرخم ونمی دونم به کدوم یکی از کارام برسم بنشینم درسامُ بخونم یا نه دو تا پروژه ی باقی موندمُ انجام بدم یا که بنشینم برای وبلاگم چند خطی بنویسم .وقتی به این آخری می رسم تصمیم می گیرم همین آخری رو اَنجام بدم وشروع می کنم به نوشتن ونوشتن تا جایی که می بینم چند خط نوشتمُ دیگه نمی تونم ادامه اش بدم وبه نتیجه اش برسونم اون موقع است که احساس میکنم مغزم کلید کرده وبا انبوهی از پرسش ها مواجه می شم که چرا مغزم هنگ کرده،چرا هر چی می نویسم چهار خط اولش خوبه وبقیَش خراب میشه چرا مطالعه ام اینقدر کم شده، چرا به زور می خوام از ندونسته هام مطلب در بیارم ، چرا و واقعاً چرا خودم هم نمی دونم .
حاشیه: اگر توی این نوشته زیاد اشکال نگارشی دیدید به خاطر همون مطالبی هست که در بالا بهش اشاره شد امیدوارم بعدها این مسئله پیش نیاد.