یادم میاد وقتی دوم راهنمایی بودم ومعلممون بهمون گفت دوست دارید چه کاره بشید من کلی فکر کردم تا به جواب سوالم برسم اون موقع ها با رویا هایی که از شغل خبرنگاری داشتم تصمیم گرفتم خبرنگار بشم .هر چه قدر از اون موقع می گذشت بیشتر به خبرنگار شدن فکر میکردم تا که خبرنگاری شد برام یک هدف و فکر می کردم با خبرنگار شدن میتونم آدم بزرگی بشم وکارهای بزرگی کنم . حالا که چندین سال از اون موقع میگذره ودارم توی رشته ی روزنامه نگاری درس می خونم می بینم که خیلی از اون آرزوها دور شدم تا جایی که دیگه با خیلی از اونا غریبه شدم واونا رو غیر ممکن میدونم ، حالا به یاد داستانی می اُفتم که معلممون تعریف می کرد که کسی می خواسته دنیا رو عوض کنه و به مشکل بر خورده و فهمیده که اول باید از خودش شروع کنه....
یکی از همین روزها..
خسته وغم زده نشسته بودم و به گذشته فکر می کردم گذشته ای نه چندان دور ، به دوران دبیرستان به آرامشی که آن موقع احساس می کردم ، به جامعه ای که به واسطه ی مدرسه برایم ساخته شده بود ، جامعه ای سراسر از آزادی وآرامش که می توانستی بدون هیچ بغضی در گلو حرفت را بزنی جامعه ای که اگر مشکلی داشت که داشت ولی هیچ محدودیتی در بیان آن نبود و هیچ خفقانی احساس نمی شد وبین تمام اعضای آن محبت واعتماد موج می زد و اگر دلخوری بود از سر کینه نبود .... اما حالا ، حالا که به جامعه ای وارد شدم که به واسطه ی ورود به دانشگاه برایم شکل گرفت ، بغضی در گلویم احساس می کنم که چرا این همه بی عدالتی ، چرا این همه بی اعتمادی چرا دستها به گرمی فشرده نمی شود وچرا لبخندی از سر فراغت وآرامش بر لبی نمی آید چرا ، چرا، و هزار چرای دیگر....
هر چه زمان پیشتر می رود بیشتر این حقیقت برایم اثبات می شود که تو یک هدیه از جانب خدا هستی هدیه ای که تمام خوبی های عالم با آن معنا می یابد .تو آنقدر بزرگی که محبت تمام عالم در قلب بزرگت جا گرفته ، کاش ذره ای از تو می آموختم چگونه می توان دوست داشت بدون توقع دوست داشته شدن کاش می توانستم مهربانی تو را به ودیعه بگیرم .
تو یک انسان هستی درست مثل همه ی ما اما باقلبی به لطافت برگ گل و اراده ای به صلابت کوه وبا امیدی به بلندای هستی .
ادامه مطلب...
بالاخره به هر مشقتی بود آمدم می خواستم چند روز پیش بیام و یک مطلب جدید بگذارم اما مشکلی پیش اومد بعدش هم کارتم تموم شد. حالا که اومدم بهتره برم سر اصل مطلب که همو ن مطلب جدیدم است که این مطلب در مورد شخصی هست که من واقعآ عاشق رفتارش هستم.
راستش خیلی دوست داشتم الان اون مطلب را می نوشتم ولی هم کار دارم هم یک مشکلی برای اون پیش اومده ( منظو رم برای مطلب است). پس با امید این که اون موقع زودتر فرا برسه.
حاشیه : حالا درسته من دیر به دیر مطلب می نویسم ولی شما نظرتون را بدین.
با کمال تشکر از همه ی خواننده ها ی وبلاگم