آرزویم بود در این رشته درس خواندن و باليدن،گفتم مي آم دانشگاه يه عالمه دوست پيدا مي كنم و كلي مطلب ياد مي گيرم و مي شم براي خودم يه پا روزنامه نگار.
حداقل تصورم از دانشگاه مدرسه مون بود در ابعاد وسيع تر ،همه با هم رو بوديم اگه حرفي بود رو زبونمون بود نه تو دلمون نه تو نگاهامون نه لا به لاي حرفهاي نگفته مون.
خنده ها از ته دل بود و گريه ها از سر غم.
به راستي غمي نبود ما را ،آنچنان كه الان حس مي كنيم.شايد به زندگي خوشبين تر بوديم و براي خودمون مشكل سازي نمي كرديم.
چقدر خوشحال بودم روز ثبت نام،چقدر برايشان مهم بود ورود دانشجوي جديد،كلي پرسش نامه و لبخند،كلي امكانات ،خداييش آخر حال بود ورود به همچين دانشگاهي.
روزاي اول خوب زياد حالم خوش نبود اما راضي بودم . هر چي بود از بيكاري بهتر بود.
درسته از همه جا رميده بوديم،خب ترم اولي بوديم ديگه.استادا مي گفتن هنوز حال و هواي دبيرستان داريد ،اما با خودمون خوش بوديم.
كم كم داشت چشامون باز مي شد ديگه اون لبخندهاي به ظاهر سر خوشانه جاي خودش رو داشت به حالتي متفكرانه مي داد.
داشتيم از حقوق خودمون و جامعه با خبر مي شديم،فضايي آزاد مي خواستيم برا حرف زدن،عرصه اي براي فعاليت كردن رو مي خواستيم.
استادايي مي خواستيم كه سرشون به تنه شون مي ارزيد هر چي نباشه اولين بوديم تو خاورميانه.
از چرت زدن سر كلاسا و خفه شدن و زيرزيركي حرف زدن و تيكه هاي بي محتوا پروندن خسته شده بوديم.
اما انگار فكرشم دشوار بود و ناممكن چه برسه به اونايي كه وارد عرصه ي عمل شدن و... حتما اونا خيلي دلسردتر بودن.
يواش يواش شديم آدماي سرخورده و گيج و سرگردون.
ديگه تنها دلخوشي مون حرفهاي حقي بود كه از زبون بعضي ها مي شنيديم و تلخ خنديدن.
البته هنوز بودن استادهايي كه سرشون به تنشون مي ارزيذ كم هم نبودن، ولي ما بيشتر مي خواستيم آخه نا سلامتي اولين ها بوديم.
حالا ديگه كارمون شده به جاي اعتراض به كوچيكي كلاسا و خرده گرفتن ساكت شدن و حمل صندلي براي كمك به وضع آرامش پيش از ...