مثل همیشه
مثل همیشه
اما این بار مثل همیشه نبود
دیگر کسی نبود که منتظرت بماند و پا به پایت بیاید
كاش هميشه بماني تا آخر
مثل همیشه
اما این بار مثل همیشه نبود
دیگر کسی نبود که منتظرت بماند و پا به پایت بیاید
هرشب خواب می بینم
سقوط می کنم از یک آسمانخراش
و تو از لبه آن
خم می شوی و
دستم را می گیری
سقوط می کنم هرشب
از بام شب
و اگر تو نباشی
که دستم را بگیری
بدون شک
صبحگاه
جنازه ام را
در اعماق دره ها پیدا می کنند...
"رسول يونان"
يك سال گذشت از ۲۶ آبان ۱۳۸۹
روز اول که با احمد پا به خانه گذاشته بود آنقدر خوشحال بود که تند تند حرف میزد و این ور و آن ور می رفت...
اما حالا که یازده سال از آن موقع گذشته بود دوست داشت کبریتی بردارد و هر چه در این خانه هست به آتش بکشد و برود...می خواست خودش را از این تاریکی و خستگی خلاص کند.
احمد که رفت دلش را هم با خودش برد...دل و دماغ زندگی کردن نداشت می خواست هر جوری هست خودش را از دست این خانه و خاطرات شومش راحت کند...
در و دیوار خانه به جانش چنگ می انداخت و خفه اش می کرد؛هر روز با همین حس خفگی از خواب بلند می شد و روز خود را به بیهودگی می گذراند...
یادش نمی رفت روزی را که احمد رفت ...
یک روز سرد پاییزی که از خواب بلند شد جای خالی احمد را نامه ای بلند و بالا پر کرده بود که پر بود از اظهار ندامت و پشیمانی از اینکه چرا از روز اول اورا سرگردان خود کرده است و به دنبال رویاهای خود کشانده و یک خداحافظی که پایان زندگی دو نفره ی آنها به حساب میآمد.
شب، همه دروازههايش باز بود
آسمان چون پرنيان ناز بود
گرم، در رگ هاي ما، روح شراب
همچو خون ميگشت و در اعجاز بود
با نوازشهاي دلخواه نسيم
نغمههاي ساز در پرواز بود
در همه ذرات عالم، بوي عشق
زندگي لبريز از آواز بود
بال در بال كبوترهاي ياد
روح من در دوردست راز بود
فريدون مشيري
نياكان ما در روزگاران كهن
اسير چنگال ديو وارنه كار
به كوه و بيشه مي انداختشان
يا دريا
مي توانستند بيشه يا در دريا را برگزينند
طعمه شيران و پلنگان
يا خوراك ماهيان دريا شوند
هفت اقليم،هفت آسمان رويا
وچنين بود رستگاري
***
آنك در دوران تخنه و عرفان ارباب حلقه ها
به كجاي اين كهنه لحاف نخ نما بياويزيم
انتخاب ديگري نيست
سقوط و آوخ...
سرگردان،آواره و آويزان در پهنه هستي
و حكايت رندان روزگار
حكايت آلت و هستي است
يك بستر و دو رويا
سنجه خرد ناب، آنارشي، شورشگري
***
و اكنون در پسامدرن
موج سوم تمدن بشر
تا اطلاع ثانوي چاره نا پيداست
راه مبهم است و تاريك
به كجاي اين كهنه قباي صد وصله بياويزيم
و زندگي ادامه دارد...
دم را غنيمت است
لحظه را درياب
يك بستر و هزار رويا
پلوراليسم،مصالحه،پراگماتيسم
***
"شاد باش و دير زي"
مصطفي صفدري
شهريور ۹۰
یه نگایی به آسمون کردم ...
خیال باریدن نداشت...
هوا آفتابی و سوزناک بود...
دلم به حال دلش سوخت...
پس کی بارون میاد...تا دل بارونیش آروم بگیره
در را كه مي گشايم بوي خون تازه فضاي اتاق را پر كرده است...
كنكاش مي كنم هيچ نمي يابم ...اما همچنان بوي خون تازه مي آيد...
يكباره ديوار ترك مي خورد قطره اي خون بر آن نشسته جلو مي رم ترك باز تر و بازتر مي شود تا آنجا كه خون فواره مي زند ...
ديوارها يكي يكي ترك مي خورد و خون است كه جاري مي شود...
وحشت زده مثل ديوانه ها فرار مي كنم اما همچنان بوي خون مي آيد.
آن روزها رفتند
آن روزهای خوب
آن روزهای سالم سرشار
آن آسمان های پر از پولک
آن شاخساران پر از گیلاس
آن خانه های تکیه داده در حفاظ سبز پیچکها به
یکدیگر
آن بام های باد بادکهای بازیگوش
آن کوچه های گیج از عطر اقاقی ها
آن روزها رفتند
آن روزها یی کز شکاف پلکهای من
آوازهایم چون حبابی از هوا لبریز می جوشید
چشمم به روی هر چه می لغزید
آنرا چو شیر تازه می نوشید
گویی میان مردمکهایم
خرگوش نا آرام
شادی بود
هر صبحدم با آفتاب پیر
به دشتهای نا شناس جستجو می رفت
شبها به جنگل های تاریکی فرو می رفت
آن روزها رفتند
آن روزها ی برفی خاموش
کز پشت شیشه در اتاق گرم
هر دم به بیرون خیره میگشتم
پاکیزه برف من چو کرکی نرم
آرام می بارید
بر نردبام کهنه چوبی
بر رشته سست طناب رخت
بر گیسوان کاجهای پیر
و فکر می کردم به فردا آه
فردا
حجم سفید لیز
با خش خش چادر مادربزرگ آغاز میشد
و با ظهور سایه مغشوش او در چارچوب در
که ناگهان خود را رها می کرد در احساس سرد نور
و طرح سرگردان پرواز کبوترها
در جامهای رنگی
شیشه
فردا ...
گرمای کرسی خواب آور بود
من تند و بی پروا
دور از نگاه مادرم خطهای باطل را
از مشق های کهنه خود پاک می کردم
چون برف می خوابید
در باغچه می گشتم افسرده
در پای گلدانهای خشک یاس
گنجشک های مرده ام را خاک میکردم
آن روزها رفتند
آن روزهای
جذبه و حیرت
آن روزهای خواب و بیداری
آن روز ها هر سایه رازی داشت
هر جعبه سربسته گنجی را نهان می کرد
هر گوشه صندوقخانه در سکوت ظهر
گویی جهانی بود
هر کسی ز تاریکی نمی ترسید
در چشمهایم قهرمانی بود
آن روزها رفتند
آن روزهای عید
آن انتظار آفتاب و
گل
آن رعشه های عطر
در اجتماع ساکت و محبوب نرگسهای صحرایی
که شهر را در آخرین صبح زمستانی
دیدار می کردند
آوازهای دوره گردان در خیابان دراز لکه های سبز
بازار در بوهای سرگردان شناور بود
در بوی تند قهوه و ماهی
بازار در زیر قدمها پهن می شد کش می آمد با
تمام لحظه های راه می
آمیخت
و چرخ می زد در ته چشم عروسکها
بازار مادر بود که می رفت با سرعت به سوی حجم های رنگی سیال
و باز می آمد
با بسته های هدیه با زنبیل های پر
بازار بود که می ریخت
که می ریخت
که می ریخت
آن روزها رفتند
آن روزهای خیرگی در رازهای
جسم
آن روزهای آشنایی های محتاطانه با زیبایی رگهای آبی رنگ
دستی که با یک گل
از پشت دیواری صدا می زد
یک دست دیگر را
و لکه های کوچک جوهر بر این دست مشوش مضطرب ترسان
و عشق
که در سلامی شرم آگین خویشتن را بازگو میکرد
در ظهر های گرم دود آلود
ما عشقمان را
در غبار کوچه می خواندیم
ما با زبان ساده گلهای قاصد آشنا بودیم
ما قلبهامان را به باغ مهربانی های معصومانه می بردیم
و به درختان قرض می دادیم
و توپ با پیغام های بوسه در دستان ما می گشت
و عشق بود
آن حس مغشوشی که در تاریکی هشتی
ناگاه
محصورمان می کرد
و
جذبمان می کرد در انبوه سوزان نفس ها و تپش ها و تبسم های دزدانه
آن روزها رفتند
آن روزها مثل نباتاتی که در خورشید می پوسند
از تابش خورشید پوسیدند
و گم شدند آن کوچه های گیج از عطر اقاقی ها
در ازدحام پر هیاهوی خیابانهای بی برگشت
و دختری که گونه هایش را
با برگهای شمعدانی رنگ می زد آه
اکنون زنی تنهاست
اکنون زنی تنهاست
"فروغ فرخ زاد"
"رسول يونان"
دلم براي روزاي پر جنب و جوش تنگ شده
دعا كنيد برام
فروغ فرخ زاد در ۸ دي ماه ۱۳۱۳ در تهران متولد شد.
وي با مجموعههای «اسیر»، «دیوار» و «عصیان» در قالب شعر نیمایی کار خود را آغاز کرد.
سپس آشنایی با ابراهیم گلستان نویسنده و فیلمساز سرشناس ایرانی و همکاری با او، موجب تحول فکری و ادبی در فروغ شد.
آخرین مجموعه شعری که فروغ فرخزاد، خود، آن را به چاپ رساند مجموعه تولدي ديگر است. این مجموعه شامل ۳۱ قطعه شعر است که بین سالهای ۱۳۳۸ تا ۱۳۴۲سروده شدهاند. به قولی دیگر آخرین اثر او "ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد" است که پس از مرگ او منتشر شد.
فروغ فرخ زاد در روز ۲۴ بهمن ۱۳۴۵ در اثر تصادف در جاده دروس قلهك تهران جان باخت.
يكي از به ياد ماندني ترين شعرهاي او پرواز را به خاطر بسپار پرنده مردني است.
سبك او نه از نظر شكل ظاهري بلكه از نظر محتوا و زنانه بودنش در نوع خودش بي نظير است...
تا آنجا كه روح و جان آدمي را با شعرهاي خود پيوند مي دهد و آدمي به دنياي پر احساس و گاهي پر از درد خود ميبرد.
روحش شاد و يادش گرامي باد.
لحظه اي رو به آسمان كردن و اشك ريختن...
دوستانت كه يكي يكي جلوي نظرت مي آيند...
و حالا سكوت...
دوباره همان روزمرگي خسته كننده به سراغت مي آيد...
و دلت مي خواهد شعر بگويي...
شعري از جنس شيشه و اشك...
اما مگر اشك است كه به سادگي بر دل گذر كند...
نمي آيد و فقط چند خطي از سر دلتنگي...
پ ن : دلم براي بهترين كس دنيا تنگ مي شود.
چه شكلي است؟؟
چه تيپ و قيافه اي دارد؟؟
هر چه مي خواهي باش...كچل يا مودار...افسرده يا خوشحال...هر چه هستي باش...فقط خودت باش.
نازنين تر از جانم...هويداي وجودم...وقتي دنيا؛ خيلي خيلي تاريك شد،آنهنگام ستاره اي نبود تا بدرخشد...تو يكباره بر سر من...ما...ما ۷ نفر نازل شدي...
دوستت دارم...هميشه فروغم بمان تا انتها
پ ن: ياد زينب عزيز افتادم.
پ ن: و يه تشكر ويژه از فروغ زندگي ام![]()
پ ن: امروز سر كلاس دكتر جولا درست وقتي كه به اوج اميدواري رسيدم نااميد شد.
پ ن: باد صباي خوب فهیم و باشعور،حق با توست.
دوان دوان به سويم...
ومن...
چه عاشقانه دستت را مي فشارم....
پ ن: مي ترسم...گاهي حتي از خودم![]()
داستان زندگي سگي همچنان ادامه دارد
بالا رفتيم دوغ بود پايين اومديم ماست بود....
قصه ما راست بووووووود![]()
مثل شيري دريايي
سياه و سفيد
مي لغزد بر يخ هاي خيابان
ما،در كافه نااميد نشسته ايم
تو مي آيي
ودر دهان زمستان خوشه اي انگور مي گذاري!
"رسول يونان"
پ ن: كاش هميشه، فرشته بماني
پ ن: كاش هميشه، با هم بمانيم
پ ن: چشام بسته است يا بازه
پ ن:خوش خیالم دیگه:دیییییییییییییییییییییییییییی
من خوشحالم
من دوست دارم
ااااااااااااشششششششششششککککککککککککککککک
ااااااااااااااااشششششششششششکککککککککککککککککککککک
ممممممممممیییییییییییرررررررررررررریییییییییییییزززززززززززززززززددددددددددددد
ککککککککککککککککککااااااااااااااااااااااشششششششششششششششش
بببببببببببببببببددددددددددددددددددددددددددددددددددددییییییییییییییییییی ههههههههههههههههااااااااااا
ررررررررررررررررررررررااااااااااااااااااااااا
ببببببببببببببببببببببششششششششششششششووووووووووووووییییییییییییییییید
چند روزی است که دلتنگ توست
آرام سر خم می کند و اشک میریزد
کاش گلهایش شکوفه کند و سرش را بالا بگیرد
گلدان پشت پنجره دلم را می گویم....
یک ماه گذشت از اولین روزی که وصالمان بر دفتر زمانه ثبت شد و این خیال بر ذهنمان نقش بست که کاش همیشگی بماند.
یک ماه گذشته و هنوز هم باور نکردم که ما شدیم.
یک ماه گذشت تا به امید ماههای دیگر لبخند به روی هم بگشاییم و چهره های غمزده مان را از یکدیگر بپوشانیم.
کاش ماههای دیگر هم به تازگی و دست نخوردگی همین ماه باشد.
کاش همیشه ...نو به نو...به هم ابراز علاقه و محبت کنیم...
کاش یکسالگی اش را جشن بگیریم و به خاطرات تلخ و شیرنمان گل لبخند بگشاییم.
راه طولانی است و همراهم با اراده است تا مرا به اوج برساند و از بودنش سرشارم کند.
از نهايت تاريكي
....
دلم براي فروغ
براي صداي حزن آلودش
براي خودم كه بلند بلند شعرهايش را هجي مي كردم
تنگ شده...
و
دلم براي همه ي آرزوهايم
همه ي كاش ها و نرسيدن هايم
براي اشكهايي كه گاه و بي گاه مي ريخت
بي نهايت تنگ شده...