تبليغاتX
ماه نو
   
ماه نو
 
 
آرشيو مطالب

تیر 1388

خرداد 1388

اردیبهشت 1388

فروردین 1388

اسفند 1387

بهمن 1387

دی 1387

آذر 1387

آبان 1387

مهر 1387

شهریور 1387

مرداد 1387

تیر 1387

خرداد 1387

اردیبهشت 1387

فروردین 1387

اسفند 1386

دی 1386

آذر 1386

آبان 1386

____________________
مطالب اخير

متولد شدم و می میرم

پايان تلخ

هر ايراني يك رسانه

غم جان

ما همديگر را دوست داريم.

او راست مي گفت

دستشان درد نكند

كاش تمام شود...

فردا

يك تلنگر ديگر تا انتها

____________________
پیوندهای روزانه

انجمن صنفی روزنامه نگاران

جدید نیوز

سایت کتاب ایران

لیست سایتهای علمی

هزارو یک شب

اولین مجله سینمایی ایران

مشاهیر

فروغ فرخ زاد

شعر نو

دیباچه

____________________
پیوند ها

تولدی دوباره (مژگان)

قلندر نامه (سليمان محمدي )

مغز نخودی (مرضيه)

جهان دیگری هم ممکن است (شيمافرزادمنش)

خداينامه(ریحانه آذری)

سراي ايمان و اميد (نرگس ومريم)

سرزمین آرزوها (طيبه)

بلندترين صدا (مسالينا)

قصه های سارا (سارا سپاسیان)

از جامعه (ايلقار )

مانياي باران(مانيا)

گفت و گو (محمد صادقي)

باغ مخفی (بت هميشه عاشق)

بچه هاي گروه رسپينا(آرش)

كوچه هاي ارديبهشت

برنيايد از تمناي لبت كامم (شايان ربيعي)

دل پاك من(مرتضی احمدی)

بن بست(امير عابد)

موج

براي آزادي همكلاسي هايمان

مثل تو (مريم)

بیدار(آرمان)

سرقفلي(بهنام)

وبلاگ تحليلي موسيقي(همايون)

____________________
امكانات جانبي

RSS 2.0

 

 
 
 

چهارشنبه دهم تیر 1388

متولد شدم و می میرم

یک روز از همین روزهای تابستانی،یک بعد از ظهر گرم که آتش از آسمان می بارید ؛من متولد شدم و حالا بعد از ۲۲ سال زندگی درست در چنین روزهایی می میرم.

می میرم و تنها از من خاطراتی تلخ و شیرین باقی می ماند.

خاطره ی تلخ گریستن هایم و شیرین خندیدن هایم؛

خاطره ی شیطنت های به ظاهر کودکانه ام؛

خاطره ی بغض هایم ؛

خاطره ی آن غروب زمستانی که می خواستم تمام دلتنگی هایم را فریاد کنم بر سر دوستان تا شاید کمی ،فقط کمی ،از درد دلخوری هایم بکاهد.

خاطره ی آن چهارشنبه ی کذایی تلخ...

خاطره ی عاشق شدن هایم که میان دوستان زبانزد شده بود...

و تنها خاطر ه است که می ماند و غم است که می رود...

۳ روز از آخرین تولدم می گذرد که من هزار بار در آن روز مردم و زنده شدم که کاش این روزها متولد نمی شدم که تک تک روزهایش بوی خون و خاک می دهد.

کاش زمانی بهتر متولد می شدم.

کاش در بهاری سرشاراز شور و شادی متولد می شدم که روزهایش دل انگیز ، و شبهایش خاطره ساز باشد نه تابستانی که شب و روزش، آتش است و غم.

 

 

 
 

دوشنبه هشتم تیر 1388

پايان تلخ

يه پايان تلخ

بهتر از ....

تلخي بي پايان...

پ ن: جمله ي طلايي "درباره ي الي"

پ ن: استاد عزيزم كامبيز نوروزي رو هم گرفتن.

پ ن:رضا عطاران هم همينطور...

پ ن: وقتي نفس هايت به شمار مي افتد...

ديگر راهي نيست؛

شايد تمام شد؟

 

 
 

پنجشنبه چهارم تیر 1388

هر ايراني يك رسانه

چند مورده كه بايد بهش اشاره بشه كه از جانب يكي از سياسيون محبوبم مطرح شد.

۱) قصد دولت در روزهاي آتي كم كردن ارتباط نامزدهاي معترض با رسانه ها و مردم است؛كه به دلسردي مردم مي انجامد.

۲) دومين عمل دولت اشاعه ي دروغ و نشان دادن زندانياني كه خود را وابسته به جريانهاي خارج و داخل مي دانند ، كه به  شوي تلويزيوني تعبير شدند.

۳) پرونده سازي كار سومي است كه اين روزها باب شده است.

و...

غرض از مطرح كردن اين نكات آن بود كه من و دوستان نبايد اجازه دهيم خون امثال" ندا "پايمال شود.

ياد قبل از انتخابات مي افتم كه آقاي موسوي حرف زيبايي زد هر ايراني يك ستاد،حالا هم ما به عنوان يك فرد از جامعه ي ايران در اين فشار و سانسور بايد نقش يك رسانه ي راست انديش و درستكار را ايفاكنيم.

 
 

چهارشنبه سوم تیر 1388

غم جان

در اين گوشه از ايران، درست همينجا كه من ايستاده ام يعني تهران ؛ زماني غم، غم نان بود.

 از صبح كه بيدار مي شدي به هر گوشه كه نگاه مي كردي مردم را مي ديدي كه چگونه بي تفاوت به هم و براي در آوردن خرج خود از كنار هم مي گذرند.

اعتراضي هم اگر بود در حد چند كلمه اي بود كه در تاكسي و اتوبوس ميان مردم نجوا گونه رد و بدل مي شد اما پاي عمل كه مي رسيد كمتر كسي حوصله ي اعتراض آنچناني داشت.

همه در رخوت ومشكلات خود شناور بودند.

ديگر داشتيم به آدم آهني هايي تبديل مي شديم كه صبح براي كار مشخصي به جاي مشخصي مي روند و شب هنگام، ساعت مشخصي به خواب مي روند براي كار و تلاش فردا.

اما حالا درست در همين زمان و درست در همين مكان ديگر غم ،غم نان نيست كه بيداد مي كند غم جان است و شرافت ،غم انسانيت است كه از دست رفته و مي رود.

روي پشت بام كه مي روي گوش به باد كه مي سپاري صداي الله اكبراست  كه از دوردست و نزديك، طنين انداز مي شود.

امروز حرف از كساني مي زنند كه در راه آرمان هاشان در راه آزادي اين مرز و بوم از دست رفته اند

كساني مثل" ندا" كه سمبل تلاش براي آزادي شد.

امروز اگر غمي هست غم پايمال شدن خون كساني است كه در همين كوچه هاي شهر خودمان به خون كشيده شدند.

اگر امروز نباشد آنروزي كه من و تو دست به دست هم به آزادي مي رسيم حتما فردا است آن روز؛

 فردايي در همين نزديكي.

اگر امروز با گارد ويژه ي انبوه جلوي هر اعتراضي گرفته مي شود ؛ دور يا نزديك صداي خوش آزادي به گوش مي رسد.

 
 

دوشنبه یکم تیر 1388

ما همديگر را دوست داريم.

چند ماه پيش كه ميان كوچه ها قدم مي زدي؛توي اتوبوس كه مي نشستي؛به روي هر كس كه لبخند مي زندي.

جز نگاههاي بي رمق و لبخندهاي خشك و دستهاي يخ كرده عكس العمل ديگري نمي ديدي.

اما حالا...ميان اين درگيري و كشت و كشتار مردم بيشتر همديگر را دوست دارند .

در خانه شان را به راحتي باز مي گذارند،مدام نگران يكديگرند.

كنار اين همه خون و اشك حداقل اين محبتها آدم را دلگرم مي كند.

پ ن: تصور صورت ندا در خون وحشتناك است؛روحش شاد و در آرامش باد.

پ ن: فضاي شهر امنيتي شده است.

پ ن:دوستان مراقب خود باشيد.

 
 

یکشنبه سی و یکم خرداد 1388

او راست مي گفت

گر گرفتن  و درد كشيدن شب اول كافي بود كه بفهمم اشتباه كرده ام ؛ بد جوري هم اشتباه كردم، او راست مي گفت :"من ديوانه ام "و ديوانه نه تنها به خودش بلكه به ديگران هم آسيب مي رساند.

ساعت از 8 شب گذشته و من چند قدمي آنورتر از پارك لاله ديگر توان راه رفتنم نيست.
مي خواهم همانجا روي زمين بنشينم،زانو هايم سست شده است.
اما امكان ندارد خانه انتظارم را مي كشد و مادر دلنگران است گوشي ام كه آنتن نمي دهد.
بالاخره ماشيني مي آيد و سوار مي شوم فقط تا سر فاطمي اما بقيه راه بايد پياده بروم.
به خانه زنگ مي زنم ولي كسي جواب نمي دهد.
جلوي در ايستاده ام .
و بعد ازچند دقيقه به خيال خودم همه چيز تمام شده و راحت مي توانم بخوابم.
اما درد است كه به سراغم مي آيد.
چشمانم سياهي مي رود .
شايد كفاره ي تمام اشتباهاتم.

فردا :
روي تخت بيمارستان دراز كشيده ام و به اين فكر مي كنم كه او چقدر راست مي گفت.

امروز:
ديگر نمي خواهم مثل گذشته باشم ،اين روزها روزهاي خوبي براي تغيير نيست اما مجبورم.

و بعد:
گيجم ،نمي دانم آخر و عاقبت اين فجايع چه مي شود اما همچنان اميدوارم.

كاش تمام شود.

روزهاي بهتري هم هست كه انتظارمان را مي كشد.

 
 

سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388

دستشان درد نكند

داستان درست از جايي شروع شد كه يك عده  به گمان خودشان ؛فكر كردند كه صلاح مردم را مي دانند و مي خواهند.

اين گروه نسبتا محترم براي رسيدن به منافع نسبتا ملي از هيچ كاري كم نگذاشتند.

خب بالاخره آنها بيشتر مي دانند و صلاح ما را مي خواهند.

حتي با زور و كتك و خون و خونريزي هم كه شده مي خواهند ما را به صلاحمان برسانند.

دستشان درد نكند كه بهشت را براي ما به بهاي جهنم شدن تمام روزهايمان مي خواهند.

دستشان درد نكند كه در دنيا سرفرازمان كردند .

دستشان درد نكند كه به خون جوانان ما آغشته است.

دستشان درد نكند كه هر روز مان را تهي تر از ديروز كرده اند.

خب هر چه باشد اينها صلاحمان را بهتر از ديگران مي دانند.

اجرشان با خدا...

 

 

 
 

دوشنبه بیست و پنجم خرداد 1388

كاش تمام شود...

خانه شده است زندان من ،زندان تمام روياهاي ديروز و امروزم. مدام در خانه  مي مانم تا مگر آسيبي به جانم ،اين تن هميشه خسته ام نرسد.

اما روحم، روحم  هرروز نهيف و ضعيف تر مي شود.

دلم تنگ شده براي يك لحظه آرامش،آرامشي توام با دوستي كه انگار تا يك هفته پيش رويايش بود كه از كنارم مي گذشت.

اما امروز پايان تمام خواستهايم ،اميد ها و آمالهايم است.

وهم هايم اينك رنگ يقين گرفته است.

از سايه ي خودم نيز گريزانم.

و در تشويش و غم پايداري سير مي كنم.

كاش تمام شود...

دوستان خفقان خفه ام كرد؛

 

 
 

پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388

فردا

اگر فردايي باشد به وسعت تمام امروزهايم

فردايي كه كاهلي ديروزهايم را را بپوشاند

فردايي كه حتما بيايد

باز من جا مانده ام

چون ديروزم را باخته ام

چون امروزم رابيهوده گذراندم

و هر روز حسرت روزي ديگر

مرا به فردايي بيهوده تر پيوند مي زند

 

 

 
 

پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388

يك تلنگر ديگر تا انتها

نفس هايم كند مي شود،

به شماره مي افتد...

و آينه است كه هر روز كدر و كدرتر مي شود.

تا تصوير نيم سوخته ي مرا...

 در قاب خود به تمسخر بكشد.

پاهايم روي زمين نيست؛

فقط يك تلنگر ديگر ...

تا انتها مانده...

ته مانده هاي كودكي ام است،

كه به من لبخند مي زند.

شايد تمام شود...

شايد رها شوي...

 
 

یکشنبه دهم خرداد 1388

آفتاب بهاری

آفتاب بهاری است که ذره ذره بر صورتم می پاشد و روح خسته ی مرا آهسته آهسته آب می کند،دیگر نه خودم را به یاد می آورم نه صورتم را که میان انبوهی از دود و غبار محو شده است.

امروز شاید ته مانده های امیدم به من دهن کجی کرد و مثل همیشه مرا مایوس کرد.

نه این دنیا مال من نیست ،من تاب ماندنم نیست دیگر.

شاید همین روزها بروم،در سکوت.

دیگر نه پشت سرم را نیم نگاهی می کنم نه به امیدهای مسخره ام پاسخ آری می دهم.

می روم تا شاید خیلیها خیلی چیزها را بفهمند.

می روم از این کالبد خسته کننده با خنده های زورکی گاه و بی گاه و اخمهای گاه گاهی پر از پشیمانی و شرم.

می روم تا حداقل به خودم ثابت کنم که می شود به تمام شدنها شکلکی در آورد و پای در کوره راه "بودن"  گذاشت.

اگر امروز نباشد حتما فردا است روز رها شدن.

 و در بستر مرگ آرام گرفتن.

بستری غرق در گلهای رنگارنگ.

 

 
 

پنجشنبه هفتم خرداد 1388

فرار از دلزدگي ها

تنها معنايي كه اين روزها در ذهنم نقش مي بندد.

دلزدگي از بي علاقه گي هايم؛

دوست دارم ، اين روزها...

عاشقتر از هميشه باشم.

به همه چيز و همه كس لبخند بزنم.

اگر بگذارند....

اين حرفها و غمهايي كه گهگاه،

آشفته ام مي كند.

.......................................................

هواي دوست

در هواي او نفس كشيدن،

لذت بخش است.

هر چند كنا ر من نباشد.

هر چند با من نباشد.

اما بودنش...

لبخند زدنش ...

هر چند زود گذر،

 شوق زده ام مي كند.

 

 

 
 

شنبه دوم خرداد 1388

دخترك تنهاست.

فاصله،فاصله،چگونه مي شود جبران كرد اينها را،نفست به نفسش بند مي شود،تاب نديدنش نداري،غم روي دلت سنگيني مي كند وقتي درهم است.

وقتي نيست مدام،مدام،نگاهت مي پرد ،از اين سو به آن سو.

دخترك تنهاست ،كز كرده؛غم را مي شود از صورت رنگ پريده اش خواند.

دلم مي گيرد از بي تابي اش ،اشك به چشم ندارد اما خون در دل دارد.

دلم گرفته بيهوده پريشان ميشوم،بيهوده دلگير،

گاهي مصمم مي شوم،اما طولي نمي كشد . ترديد است كه باز مي آيد.

دخترك آشفته است.

روزهاي تلخي است اما نه به تلخي روزهايي كه گذشت.

شيرين مي شود اگر تو باشي.

و حالا ،حالا كه مي آيي كه شوق است كه مي آيد.

 اما دخترك،دخترك،خسته است.

 

 
 

چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388

آي آدمها

آي آدمها

آي آ دمها

آي آدمها

كه بر ساحل نشسته شاد و خندانيد

يك نفر

يك نفر...

دارد كه دست و پاي دائم ميزند،

در آب...

آن زمان

كه؛

مست هستيد،

از...

پ ن:حال و هواي امروز من، از ياد بردن عزيزان عزيز تر از جانم،و غرق شدن در روزهايي كه بوي نا مي دهد.

پ ن:نيكزاد زنگنه ،طه ولي زاده رهايند اكنون، كاش روحشان زياد خسته نباشد.

پ ن:به اميد رهايي تماميمان ازبندهاي پوسيده ي غفلت.

 

 
 

دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388

خوب است

خوب است همه چیز ،خوب است. خبرها خوب است،شاید نیمه تمام باشد .

ولی حال خودم را نمی دانم ،خوب است یا بد

شاید دیگر ننویسم

شاید...

 
 

پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388

چه سنگین است بهای نفس کشیدن

وقتی می خوانی اش

تاب نفس کشیدنت نمی ماند .

می خواهی چشمهایت را تر کنی.

اما ،نمی شود.

اینجا همه هستند.

تو را نمی بینند.

اما خب شاید...

اشکهایت ،تو را آشکار کند.

و آن وقت است که فقط می نویسی.

"چه سنگین است بهای نفس کشیدن."

 

 
 

چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388

تو نيامدي

امروز هم مثل هر روز به ديروزها پيوست

و هنوز داغ آخرين نگاهت بر دلم مانده

هنوز كه هنوز است وقتي يادت مي افتم

نفس هايم سنگين مي شود

آن هنگام كه تو رفتي

حال امروزم را نمي دانستم

كه تاب نديدت نيست مرا

جاي ات ميان چارچوب در خانه خالي است

 و قاب عكس روي ديوار تنها تو را مي نمايد

عطرت در خانه نشسته

خانه در سكون است

و جز هق هق گريه هاي مادر صدايي نيست

امروز هم به هر روزها پيوست

اما،تو نيامدي.

 
 

دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388

روزهايي كه در سكوت مي گذرد

كنار پنجره نشسته ام ، به غروب فكر مي كنم، به دلگيري اش، به غروبهايي كه آمدند و رفتند.

و غروب هفته ي پيش، جمعه، كه چقدر دلگير بود وقتي اتوبوس ها آمدند و بچه ها رفتند تا جاي خاليشان رد نگاهمان را پيدا كند.

حالا ديگر نه غروب است و نه كنار پنجره ام . توي حياط  دانشكده  نشسته ام. اما هوا هنوز دلگيراست.

هوا خفه است ، جاي نفس كشيدن نيست، بچه ها مي گويند، مي خندند،ام اوقتي مي فهمند خيره مي شوند،به فكر فرو مي روند و فقط مي گويند:چرا؟

بعضي هم كه اصلا نه از موضوع خبر دارند و نه بچه ها را مي شناسند ،همچنان به خنده هايشان ادامه مي دهند فقط مكثي كوتاه مي كنند اما دوباره شروع مي شود خنده هايشان.

اين روزها ساكت است،

كاش هنوز صداي خنده هايشان طنين انداز دانشكده مي شد.

 
 

پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388

دلم تنگ مي شود

چقدر دلم براي يكخورده انسان بودن تنگ شده،

ديگه خيلي وقته به فكر مشكلات ديگران نمي افتم ديگه خيلي وقتها از كنار خيلي كسا و خيلي چيزا به سادگي مي گذرم.

 ديگه خيلي وقتا چيزاي خوبو براي خودم مي خوام و ديگران رو فراموش مي كنم.

 شايد يه موقعي سراسر وجودم محبت بود و ذره اي كينه و بدي و زشتي در اون راه نداشت.

 ولي حالا شدم يه آدم بي تفاوت بي اعتنا .

فقط دلم براي كسايي كه كه واقعا دوستشون دارم مي تپه، تازه گاهي اوقات بي خودي از اونام ناراحت ميشم.

مي ترسم اگه دير بجنبم اين يه ذره احساسم رو هم از دست بدم و سراسر روحم كه پيش از اين پاكيزه بود ،بشه خشم و كينه.

 خشم و كينه ازدست يكسري آدمايي كه خودشون غرق در مشكلاتن و شايد اگه به تو بدي مي كنن خودشونم نفهمن و يا شايد از روي خستگي زياد باشه.                                                      

 
 

سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388

اگر خودش شود...

می آید اما نه مثل همیشه،نه با  شیطنت همیشگی اش،از پشت سر می بینمش هم خوشحال می شوم هم نگران ،خدایا ؛نکند شکنجه شده باشد.

بر می گردد ، همان  است؛ اما نه با آن نگاه پر شر و شور نه با آن لبخند همیشگی.

انگار دیگر از آن آدم همیشگی خبری نیست،شده است یکی دیگه،با حالتی غمزده،کاش بخندد ،کاش دوباره شروع کند به صحبت کردن.

نه هنوز ساکت است.

انگار از جمع جدا است ،نمی دانم چه بر سرش آمده اما اگر خودش شود.

خیلی زود است دلسرد شدن برایش ،خیلی زود است رهیدن از زندگی.

کاش خودش شود با همان شیطنت همیشگی.

چه بر سرش آورده اند. مگر چه کرده بود. چه می خواست جز آزادی.

 
 

یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388

يك روز و ...

سرم را بر مي گردانم مي خندم،طول مي كشد، اما بالاخره مي خندد .

واژه ها جلوي چشمم رژه مي رود

كارگر،تجمع،درگيري،ديروز

از روبروي پارك لاله مي گذرد اتوبوس ما،امروز چه پراكنده اند آدم ها،دوتا دوتا،شايد هم تكي اما نه باهم ،

اما ديروز انگار شلوغ بود،روز كارگر بود نمي دانم از طرف كجا فقط مي دانم كه ريختند و گرفتند و بردند نه يك نفر نه دونفر شايد صد نفر.

آشنا ميزند،دقيق مي شوم،انگار همان منتقد فيلم "وقتي همه خوابيم "با همان حالتش جلوي پارك ايستاده و گفتگو مي كند.

و حالا ...

كلمات تكراري مي شود

گرفتاري و اوين و دوباره شروع مي شود.

 
 

پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388

اين شعر نيست

ميخواهم طرحي از زندگي ام روي بوم نگاهت بزنم.

ستاره ها در چادر شب خيمه زدند.

و...

من هنوز بيدارم؛

اين اولين شبي نيست كه خواب از چشم هايم گريزان است.

آخرين هم نبايد باشد.

خاطراتم را زير و رو مي كنم.

بوي تند تكرار ميدهد.

به ناگاه دلخوش شدن و يكهو دلخور شدن.

صبح ها با سكوت شوق بيدار شدن.

و...

شبها به اميد ديدار، در خواب رفتن.

مي خواهم؛

اما نمي دانم.

دوست دارم؛

اما نمي فهمم.

حركت مي كنم؛

اما به كندي، نه به جلو، در امتداد هميشه،

فردا مي شود، اما من در ديروز غوطه ورم.

چشمهايم باز است؛

اما پاهايم ،پاهايم از حركت ايستاده است.

هر روز ،هر شب،آواها را مي بلعم؛

اما بي صدا،

در بازي زمان گم مي شوم؛

و بيهوده دلخور...

 

 

 
 

سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388

عادت کرده ام

روز خوبی است. همه چیز به خوبی پیش می رود ،اما فقط یک رفتار کافی بود تا دچار حس دوگانه ای شوم.

 دلخور شوم یا بی اعتنا...

و شروع می شود هجوم کلمات به ذهنم...

عادت کرده ام به خیلی رفتارها ،به دیدن و حس نکردن، به بودن و ندیدن.عادت کرده ام خیلی کارها را انجام دهم و خیلی کارها را نه...

من خوشبختم ،در این لحظه، در این زمان ،همه چیز خوب است اما...

چرا خیلی چیز ا را درک نمی کنم،چرا لحظاتم بوی خامی تکرار می دهد،چرا گاهی اوقات سرشار میشوم از شور ومهر گاهی اوقات تهی از هر چه رنگ نیک دارد.

به کجا می روم،چه می خواهم.

گم شده ای بیش نیستم .

انگار هر روز بهانه ای هست برای دلخور شدنم.

یک روز کلاس و توقع همدردی داشتن.

یک روز میان واژه ها محو شدن.

 و امروز تظاهر به منطقی بودن و درک اوضاع .

از یک فرم به فرم دیگر ،از یک جلد به جلد دیگر می روم

گاهی شوخ و خندان ،گاهی زودرنج و حساس،گاهی منفور از همه جا و همه کس ،گاهی دنیا ویترین لذتهایم می شوم و من خالی می شوم از هر چه تیرگی است.

اما عادت کرده ام به این گونه بودن.

گاهی اوقات نفسم بالا نمی آید .

زمین دور سرم می چرخد.

از خودم،از همه، گریزان می شوم .

اما به راستی من خوشبختم، اما ناشکر...

شاید عادت کرده ام.

 

 
 

جمعه چهارم اردیبهشت 1388

كلمات ،خود، درگير روزها و شبها شده اند

شايد، هيچ ،

تنها كلمه اي باشد كه

اين روزها به ذهنم مي رسد.

شايد هم...

سكوت؛

كامل ترين معنا باشد

براي پرسه زدن در اين شهر...

 

 

 

 
 

پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388

آن هنگام كه آمدي

حيف نيست اين سقفها هاله اي شود ميان من و تو؟

حيف نيست قطره هايت گونه هايم را تر نكند؟

حيف نيست در اين هوا يكه باشم و بس؟

حيف نيست اشكهايم شوق حس خيسي تو را از من بگيرد؟

حيف نيست اشكهاي تو را نديدن؟

حيف نيست دويدن و رهيدن از تو؟

به سوي پناهگاه بي پناهي.

حالا كه آمدي.

 چرا يكه بگذارمت؟

مي آيم در اين هوا ،تازه مي شوم.

آرام ،آرام،نه باشتاب،نه به گريز

به عشق...

نه تنها من ،بلكه او هم با من است

شانه به شانه...

دست در دست...

بي هيچ غمي...

 

 
 

دوشنبه سی و یکم فروردین 1388

جماعت صندلي به دست

آرزویم بود در این رشته درس خواندن و باليدن،گفتم مي آم دانشگاه يه عالمه دوست پيدا مي كنم و كلي مطلب ياد مي گيرم و مي شم براي خودم يه پا روزنامه نگار.

حداقل تصورم از دانشگاه مدرسه مون بود در ابعاد وسيع تر ،همه با هم رو بوديم اگه حرفي بود رو زبونمون بود نه تو دلمون نه تو نگاهامون نه لا به لاي حرفهاي نگفته مون.

خنده ها از ته دل بود و گريه ها از سر غم.

به راستي غمي نبود ما را ،آنچنان كه الان حس مي كنيم.شايد به زندگي خوشبين تر بوديم و براي خودمون مشكل سازي نمي كرديم.

چقدر خوشحال بودم روز ثبت نام،چقدر برايشان مهم بود ورود دانشجوي جديد،كلي پرسش نامه و لبخند،كلي امكانات ،خداييش آخر حال بود ورود به همچين دانشگاهي.

روزاي اول خوب زياد حالم خوش نبود اما راضي بودم . هر چي بود از بيكاري بهتر بود.

درسته از همه جا رميده بوديم،خب ترم اولي بوديم ديگه.استادا مي گفتن هنوز حال و هواي دبيرستان داريد ،اما با خودمون خوش بوديم.

كم كم داشت چشامون باز مي شد ديگه اون لبخندهاي به ظاهر سر خوشانه جاي خودش رو داشت به حالتي متفكرانه مي داد.

داشتيم از حقوق خودمون و جامعه با خبر مي شديم،فضايي آزاد مي خواستيم برا حرف زدن،عرصه اي براي فعاليت كردن رو مي خواستيم.

استادايي مي خواستيم كه سرشون به تنه شون مي ارزيد هر چي نباشه اولين بوديم تو خاورميانه.

از چرت زدن سر كلاسا و خفه شدن و زيرزيركي حرف زدن و تيكه هاي بي محتوا پروندن خسته شده بوديم.

اما انگار فكرشم دشوار بود  و ناممكن چه برسه به اونايي كه وارد عرصه ي عمل شدن و... حتما اونا خيلي دلسردتر بودن.

يواش يواش شديم آدماي سرخورده و گيج و سرگردون.

ديگه تنها دلخوشي مون حرفهاي حقي بود كه از زبون بعضي ها مي شنيديم و تلخ خنديدن.

البته هنوز بودن استادهايي كه سرشون به تنشون مي ارزيذ كم هم نبودن، ولي ما بيشتر مي خواستيم آخه نا سلامتي اولين ها بوديم.

حالا ديگه كارمون شده به جاي اعتراض به كوچيكي كلاسا و خرده گرفتن ساكت شدن و حمل صندلي براي كمك به وضع آرامش پيش از ...

 

 

 
 

جمعه بیست و هشتم فروردین 1388

من تعادل رواني ندارم

 گاهي اوقات به سرم مي زند تمام غمهايم را فرياد كنم و هوار كنم بر كسي ،چه فرقي مي كند اين كسي كه باشد شايد بهترين دوستت،شايد عزيزترين كست وشايد هم يك از همه جا بي خبر.

گاهي وقتها هوايي مي شوم وقتي حرفي نامربوط و برخورنده مي شنوم همانجا بلند شم و فضا را ترك كنم اما خب نمي شود چون همه مي گو يند، يارو تعادل رواني نداشت،لوس و ناز نازي بود و از اين حرفها.

گاهي اوقات وهم برم مي دارد كه هيچ كس دوستم ندارد و خيلي تنها هستم مخصوصا وقتي يك دوست تازه مي نشيند جلويت و مي گويد مطمئني دوستهايت تو را دوست دارند و آنموقع با اطمينان اسمها را رديف مي كني اما او دوباره از نامردمي مي گويد و دست آخر تو را به فكر فرو مي برد.

گاهي اوقات كه از همه چيز و همه كس مي برم دلم مي خواهد ديگر هيچ نگويم.

گاهي اوقات دوست دارم به دورترين جاي ممكن با عاشقترين آدمهاي روي زمين همسفر شوم.

گاهي اوقات دوست دارم براي عزيزانم جانم را فدا كنم آنها كه عاشقانه دوستشان دارم.

برخي اوقات كه از همه چيز و همه كس دلخور مي شوم و از نقش بازي كردن و خودم نبودن خسته مي شوم دوست دارم فرياد بكشم :من تعادل رواني ندارم ،من ديوانه ام ،من دوست دارم هر وقت ناراحتم حتي اگه وسط كلاس و درس باشد بزنم زير گريه ،دوست دارم هروقت خوشحالم ازته دل بلند بلند بخندم ،دوست دارم هر كه را دوست دارم آشكار كنم و خلاصه رو باشم نه پنهان، نه يك آدم گمشده.

ديگه از ملاحظه ي بعضي ملاحظات اجتماعي خسته شدم . احساس مي كنم شخصيتم تجزيه شده مي خواهم كمي خودم باشد اما نمي شود ،مگر اين تنگناها، اين باورهاي پوسيده اجازه مي دهد.

 
 

دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388

من تو را می خواهم.

پناهی نیست مرا؟

میان تنگنای کوچه های شهرمان.

میان همشهری های غریبه نما.

میان شما...

سهم من چیست؟

سلامی خشک و بی صدا.

لبخندی از سر اکراه.

زهر خندی همیشه پا برجا.

رهایی نیست از این دامگه مرا؟

به کدامین سوی بایدپر کشید؟

از تو می پرسم.

از چه می خواهی مرا؟

به بهای لبخند؟

به گذرگاهی سرد؟

یا به بوسه ای از عشق؟

من تو را می خواهم...

به بهای بودن...

در همین یخبندان.

من تورامی خواهم...

 

 

 

 
 

چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388

بی سبب غمزده ام.

از تکرار می گویم .از دلزدگی هایم. از اینکه چقدر جا مانده ام از آنهایی که همیشه می خواستم .

از اینکه نا توان شده ام از تلاش برای خواستهایم. از اینکه دیگر آ‌نهایی که می خواستم برایم آن رنگ و بوی همیشگی ندارد.

می گویم از این غمگونه نوشتن هم حالم به هم می خورد.

چه شد که اینطور شد.من که هیچگاه از غم نمی گفتم .همیشه خوشبین بودم و شاد.

حالا هم چیزی فرق نکرده پس نباید از نا خوشی ها گفت. فقط می توانم از برخی دلزدگی هایم بگویم همین.

دنیا انگار جور دیگری شد برایم با آمدن به دانشکده . خوش بودنهای بی سبب که خود از هر غمی بدتر است .ندیدنها و قضاوت کردنها. جای عقل را به احساس دادن.

همیشه از دور نظاره کردن و لذت بردن.

کاش یکبار هم بروم جلو و ببینم آنچه فکر می کردم...

همیشه اینگونه بودم .اما خوب اینجا اینگونه بودن را نمی طلبد . انگار اینجا باید سنجیده سخن گفت . سنجیده عمل کرد.

چیزی که من همیشه از آن نفرت داشتم.

همیشه دوست دارم و داشتم که دلم راهنمایم شود.اگر دلم بخواهد من هم می خواهم و گرنه...

حالا هم که فکرش را می کنم می بینم نمی توانم عوض شوم.نمی خواهم عوض شوم.

شاید برای من بزرگ شدن .به خیلی چیز ها رسیدن. هنوز زود است خیلی زود...

 

 
 

پنجشنبه سیزدهم فروردین 1388

کودکانه به سویت آمدم...

يادت مي آيد مر ا؟ كودكي بيش نبودم... كه كودكانه به سويت آمدم،دوان دوان.

مرا در آغوش كشيدي،ناز و نوازشم كردي.اما،اما...بعد  مرا رها كردي ،آري. مرا كه خود خوانده بودي رها كردي .

راستش دليلش را تا الان هم نفهميدم كه چرا ؟اما مي دانم كه حتما دليلي دارد چون هيچ كار تو را بي علت نيافتم.

سالها گذشت تو را ديگر به ياد نمي آوردم .نه اين كه خودم بخواهم،نه. در گير روزها و شبها شده بودم كه يكسان مي آمدند و مي رفتند.

چه شد كه دوباره ديدمت؟ نمي دانم. اينبار نه از نزديك از دور، اما همان عطر تو هم كافي بود تا مرا سرمست و شيدا كند.البته باز هم با كودكي هايم بودم.

دوباره تو را از دست دادم نه اين كه به كل بروي از پيش من رفتي.......

نوجوان شدم...عشق در من تجلي يافت ،عشقي غير عادي به دور از تمام انگاره ها ،عاشق شده بودم ،شعر مي گفتم و مي خواندم... همان موقع بود كه به يادت آوردم ،در همان بحبوحه ي شيدايي،به يادت آوردم كه جفاها با تو كردم و تو چه صبرها با من كردي.

هيچگاه رو ترش نكردي و نگفتي كه برو، هميشه اين من بودم كه مي رفتم.

گذشت و گذشت،نمي دانم روزها و شايدهم ماه ها....

از يادم رفت هر آنچه گذشته بود بر من ،شده بودم آدمي بي تفاوت و بي اعتنا...

شايد روزمرگي ها اين چنين درگيرم كرده بود و فراموشكار...

اما باز هم آمدي...

بارها و بارها آمدي،اما من همچنان بارها و بارها فراموشت مي كردم.

هنوز هم گاهگاهي سرشار مي شوم از تو ،اما دوباره ...

 

 

 
Blog Skin